خاطرات دزیره

روزهای رنگی رنگی دزیره و ژان

خاطرات دزیره

روزهای رنگی رنگی دزیره و ژان

بالاتر از سیاهی

بالاتر از سیاهی رنگ حال حاضر میهن عزیزو همیهنان عزیز و البته دل خودماست 

که جوانانش خودخواسته میروند انهم وقتی سرشار و لبریز از زندگی هستن حیف  چه جوانهایی اسماعیل 

ناترازی در همه ابعاد  قطعی برق در میانه پاییز  که این خودش رکورد جدیدی است 

تورم کمر شکن

 ارزش پول ملی که به شوخی تلخی شبیه است و ارزش پول ملی طالبان از ما بیشتر است 

 حکم اعدام بیگناهان پی در پی 

 دیگر واژه ای نیست که گویای حال ما باشد انگار نیاز به خلق واژه جدیدی داریم که وصف حالمان باشد 

کاش این کابوس تمام شود 

پ.ن . هر روز فکر میکنم اگر قبله عالم به موقع و در واقع همان موقع که ویزای شیطان بزرگ را داشت و یا جاب افر های متعدد از استرالیا و کانادا انهم کار دولتی به همراه خانه و کاشانه و مزرعه حتی  اگر تصمیم سخت و درست را گرفته بود الان ما کجا بودیم  مطمئنا اینجایی که الان هستیم نبود 

مدرسه را از مدرسه پیرزن ها عوض کردیم  ژان هر روز کلاس دارد و کلاس های اینجا شبیه کلاس های دبیرستان است ویژه بزرگسالان و نیوکامر ها  این مدرسه نیاز به ازمون ورودی دارد که تاریخ مربوطه را که از سه هفته قبلش منتظر ان بودیم خیلی شیک با یک هفته بعدتر اشتباه کردیم  نگم از اون حال بد بعد از فهمیدن گندی که زدیم  یکبار دیگه هم در دوران سیاه کارشناسی و افسردگی ساعت یک امتحان 4 واحدی را اشتباه کردیم  وقتی رسیدیم که امتحان تمام شده بود و خیلی شیک یک صفر 4 واحدی در کارنامه مبارک درج شد و گیجی و منگی ناشی از شوک وارده تا مدتها ماند و میماند ان حال گه مرغی دلیلش این بود 

به گفته همان دوستان که در دو پست قبل گفتم رفتیم و گفتیم خانم مدیر این مدرسه ما نتوانستیم وقت ان لاین امتحان ورودی بگیریم ولی در این مدرسه پیرزن ها میرویم و سطح مان هم این است خانم مدیر این مدرسه گفت در سطح میدل ما میتوانید بیاید از همان موقع میدانستم وقت  لفکردن هست برای من ولی به ژان کمک خواهد کرد خلاصه گفتیم عجول نباش در هفته گذشته دوسه جلسه شرکت کردیم کلاس ها خیلی جدی است خدارو شکر اما سطحی که من میروم واقعا برای من کم هست میخوام بگم همان مدرسه پیرزن ها شاید برای من بهتر بود لذا امروز تصمیم کبرا گرفتیم کلاسمان راحذف کردیم و برای امتحان ورودی جدید صبر میکنیم  شاید هم کائنات دارد به ما میگوید بچه جان صبر کن 

رویای زیسته

دیدین میگن تجربه زیسته،  خوب بنظرم از بن این ترکیب غلط هست. مگه تجربه نازیسته هم داریم بزرگوار؟!!! ولی رویای زیسته داریم اینکه در مقطعی چیزی رو ارزو کنی و چند وقت بعدش ببینی دقیقا توی همون موقعیت هستی  و این میشه رویای زیسته که میتونه خیلی مهم باشه و یا اصلا مهم نباشه 

به عنوان مثال  در دوران 15-16 سالگی  به تهران سفر کرده بودیم و مهمان خانه عموجان بودیم که در شمال شرق تهران بود یک روز به دعوت زنموی نه چندان مهربانمان رفتیم برا ی دیدن بازار تجریش  مسیر تاکسی از یک خیابان میگذشت که پر از درختهای بلندی بود که شاخه هایشان از دوطرف خیابان به هم رسیده بود و سر در هم تنیده بودن  از پیج ان خیابان که رد میشدیم گفتم وای چقدر این خیابان زیباست و خوشبحال کسانی که در این خیابان زندگی میکنن!!

5 سال بعد وقتی 20 ساله بودیم و دانشجو نه تنها خودمان در منزل مادربزرگ یک ی از دوستهایمان دقیقا سر همون پیچ یک اتاق گرفته بودیم بلکه پدر و مادر بزرگوارمان هم منزلی ابتیاع نمودن  دقیقا سر همون پیچ که دیگه اونموقع میدونستیم  اسم خیابان چیست  و یک روز یکهو یادمان امد 5 سال پیش همچین ارزویی از دلمان گذشته بود 

یا مثلا این رستوران های فیلم های هالیوودی  که میزهایی چوبی با دو صندلی شبیه مبل با روکش چرم قرمز - زرشکی دارد و ما همیشه فکر میکردیم این جا نشستن و مثلا همبرگر سفارش دادن  چه حس و حالی دارد در حالیکه فکر میکردیم این رستوران ها بین راهی هستن در حالیکه لزوما اینطور نیست و در شهرهایشان هم در پلازاهای سر چار راهها عموما دیده میشن 

خوب چند وقت پیش که کاری داشتیم و از وقت ناهار هم گذشته بود و دخترک گرسنه بود و بی تابی میکرد به یکی از این پلازها رفتیم و در یکی از این رستوران طورها نشستیم و وقتی زان با همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده امد یکهو یادمان امد وای ما چقدر از دوران طفولیت به حس و حال نشستن پشت این میزها فکر کرده بودیم که اتفاقا حال خاصی هم نیست ولی ناخوداگاه لبخندی بر لبان مبارک نشست 

خلاصه اینکه ارزوهایی که به ان نمیچسبیم وصرفا از دلمان رد میشوند به رویای زیسته بدل خواهند شد باور کنین  و کلید ماجرا همین نچسبیدن هست چطوریش را نمیدانیم و در طول زندگی  چند بار که فکر نکنم به بیش از 5-6 بار برسد برای ما واقعیت یافته اگر بلد بودیم چجوری نچسبیم که میشد رویاهای مهم تری را تحقق بخشید شما اگر بلدین بی زحمت به من هم یاد بدین  

با تشکر 

گه مرغی ادامه دار

راستش حالم از دیروز بهتر  نیست هنوزم بهم ریخته و گیج و ویجم و نتونستم ذهنمو مرتب کنم یا اروم کنم 

امروز کلی نشونه از کائنات داشتم که نگران نباش بچه جون 

نیاز به زمان دارم 

فیلم "بیتل جویس "و جوکر جدید" Folie a Deux" فوقالعاده بد در حد فاجعه  جوکر موزیکال ملو درام اصلا نوبره و تیم برتونن هم بنظرم نهایت هنرش همون ادوارد دست قیچیه یعنی من دوست دارم تیم برتون رو با ادوارد دست قیچی بیاد بیارم و این فیلم اصلا فاجعه بود دقیقا احساس ناامیدی  از دیدنش عینه احساس بعد از دیدن باربی بود بی خاصیت مسخره حیفه وقت 

"کیک محبوب من "

فوقالعاده شاعرانه  یک زندگی طبیعی  و نرمال که از همه ما به نوعی در میهن عزیز دریغ شده  شکستن پی در پی تابوها  وای مهین جون نسخه هفتاد ساله یکی از عزیزترینهام بود  وای سپیده هفتاد ساله بشه خود مهین جون میشه 

وای اقای محرابی بازی فوقالعاده 

وای دیالوگ ها 

دوست دارم جفتشونو ماچ کنم  چقدر فوق العاده بودین و هستین 

یک جمله ای خوندم که اصلا منو زیر و رو کرد 

اصلی اردوغان :شورم تمام سال های جوانی مرا دزدیده بود، و دیگر هیچ کشوری نمی توانست آن را به من پس بدهد. "


انقدر درمورد ما حقیقت و واقعیت باهم است که مدتها به یکی از پنجره ها خیره شدم و نمیتونستم حرف بزنم خیره به اسمان و افقی که در غروب مصداق واقعی گنبد کبود بود 

پ.ن. با تشکر از همه عزیزانی که در مورد پ.ن.2 سه پست قبل نظرشون رو گفتن  بقیه دوستان چی ؟ ؟ بقیه که اینجا رو میخونین نظری ندارین  ایا ؟ 

گه گیجه حاد

الان در حالیم که دوست دارم بزنم زیر گریه و فریاد بزنم و اصلا بزنم به کوه و بیابون 

خسته شدم از توصیه این و اون و خصوصا دوتا راهنمایی که خداییش خیل ی کمک کردن ولی محافظه کار بودنشون و هی خودشونو به گیج و گمی زدنو  خودشونم نمیدونن چی میگن داره اذیتم میکنه 

من خودم باید تصمیم بگیرم اینو میدونم 

هنوز بی تصمیمم اینم میدونم 

ولی اینایی که یهو در نقش همه چیز دان دانای کل و خلاصه مرشد راه و چاه اینجا خودشونو نشون میدن  و بعد میبینی خودشونم چیزی بیشتر از خودت نمیئونن کلافه ات میکنه بعدشم میگن اطلاعات ما ماله 6 سال پیشه 

خو اگر اطلاعات مال 6 ساله پیشه پس هی راهکار ارائه نده بزار توی همین که گیجگی خودمون گیج ویج بزنیم 

اگرم میدونی پس چرا اصل مطلب رو نمیگی؟ میزاری تا نصفه راه بریم بعد میگی ااااااااااااا اینم میشدها!!!!!!!!!!!! فقط موندم چطوری با این ای کی یو تونستین اینجا بمونین پس اگر شما تونستین با این درجه از پرتاب بودن از مرحله زبان تقریبا دست و پا شکسته بعد از 20 سال اینجا زندگ ی کنین حتما ما هم میتونیم 

سرفرصت میام کامنتا رو جواب میدم الان خیلی داغونم 

دیونه شدم بخدا  


ش

ش بهم زنگ زد همین دیروز خوبی شبکه های اجتماعی همینه  معاشرت های مجازی 

گفت چطور شدم  منظورش مدل موهاش بود خندیدم گفتم خیلیم بهت میاد 

ش هم مثل من وقتی دیونه میشه و بدلیلی بهم میریزه  میره سراغ موهاش لازم نبود بپرسم چی شده خودش گفت باهم هم خندیدیم و هم گریه کردیم 

گفت نزدیک شدی دزیره الان بیشتر دلم برات تنگ شده 

راستش وقتی داشتم از از تلویزیون میدیدمش منم خیلی دلتنگ شده بودم 

گفت بیا بریم یک مسافرت دوسه روزه 

خندیدم و گفتم فعلا نمیتونم دیگه اون دزیره سبک بار و سبک پا و سبک سفر نیستم  گفت  و البته سبک سر و دوتایی خندیدیم 

یهو گفت اون بستنیه رو یادته ب لیکور البالو بود و من نمیدونستم و خوردم بعدشم حالم خوب شد گفتم اره خوب یادمه چند وقت پیش داشتم خاطرات اون موقع رو مینوشتم گفت عجب چیزی بود گفتم اره خیلی خاص بود و با معنی اسمش "بازگشته " به معنی بازگشته از غم  کاملا  جور بود 

دیگه در مورد یک ی دیگه از دوستان مشترک که الان در تورنتو حرف زدیم  گفت شاید بیاد اینوری گفتم چه خوب منتظرم بیای