تمرینامون خیلی جدی تر شده بود و به تاریخ بازبینی نزدیک و نزدیکتر میشدیم
از این طرف کلاس های بازیگری جلوتر میرفت و برا ی من جدی تر میشد اقا ی تارخ به زیبایی چهره به عنوان یک شرط لازم برا ی بازیگری اعتقاد نداشت اصلا (بگذریم نور چشماش از این حوزه بودن ) به هرحال مثالهایی که میزد همه درست بود داستین هافمن ، رابرت دنیرو، ال پاچینو ،مریل استریپ و... هیچکدام زیبا نبودن و قدرها ی دنیای بازیگری بودن راست میگفت حرفش همش تمرین بود تمرین بدن از اون مهمتر بیان و بداهه تمرین تمرین و تمرین
بعد از یکی دو ماه یک جلسه رسید که بیاد سر کلاسمون خیلی عالی بود در همون جلسه فرق بین ان بازیگری و اتمسفر بازیگر ی رو فهمیدیم و سیال بودن و پاساژحسی از حسی به حس دیگه ای و حفظ راکورد حسی که خیلی مهمه برای بازیگری برای دوربین
آن یعنی یه جذابیت خاص شما بی اختیار دوست داری اون ادمو نگاه کنی
اتمسفر بازیگری فضایی هست که انرژی اون بازیگر ایجاد میکنه میتونه جاذبه باشه یا دافعه یا کنترل و...
پاساژحسی یعنی وقت یکه بازیگر داره گریه میکنه و طبق نقش باید یهو بخنده مثلا
این سه مورد در همه هست بازیگری که ان داره مردم بیشتر دوستش دارن محبوب تره و کارش در بازیگری راحت تره
اتمسفر هم همه دارن شما کنار بعضی ها حالتون بهتره تحت تاثیر بعضیا هستین و ناخوداگاه از بعضی ها خیلی بی دلیل حساب میبرین که دلیل ش اتمسفر خاص اون ادمه
حفظ راکورد حسی یعنی توی اون سکانس وقتی کات میدن در سکانس ادامه اش یادت باشه حست موقع کات چی بود و بازی در سکانس جدید رو از همون جا شروع کنی و البته سکانس ها لزوما در ادامه هم فیلمبرداری نمیشن یعنی سکانس های داخلی و خارجی و یا شب و رو زو .... اصلا در ادامه هم نیستن و در امتداد داستان فیلم به همین دلیل هم هست که خیلی مهمه به هرحال
اون جلسه خیلی اموزنده وخیلی خاص بود در اخر کلاس یک تمرین جمعی کردیم از پاساژحسی که خیلی عالی بود یادمه اقای تارخ با اون صدا ی جادویی داستانی رو تعریف کرد که ماهمه نقش اولش بودیم و داشتیم اونی که میگفت و حس و حالی که تعریف میکرد باز ی میکردیم و دستیارش با دوربین و اقا ی تارخ بین ما میگشتن و میچرخیدن اقا ی تارخ یهو کات میداد و فریز و ما باید همون حالت فریز میشدیم و وقتی اقا ی تارخ با دوربین میومد جلو ی ما با اکشن ایشون پاساژحسی رو از اون حس به یه حس دیگه خیلی راحت و روان اجرا میکردیم همه اون رو ز اینکار رو کردیم و نظرات مستقیم اقای تارخ رو گرفتیم
یکی بود از پسرهامون که برادرش بازیگر بود وقتی اقای تارخ بهش اکشن داد ه خوب اجرا نکرد و اصلا موضوع رو نگرفته بود اقا ی تارخ بهش نگاه کرد و گفت بزرگترین ارزوت در بازیگری چیه ؟ اونم نه گذاشت و نه برداشت یهو گفت ارزوم اینه نقش مقابل هدیه تهرانی رو باز ی کنم ....و خندید ....
اقا ی تارخ از همون نگاه های منجمد کننده خون در رگ ......سکوت .....ماسیدن خنده رو ی لبهای پسر ......اقای تارخ گفت دوربین رو خاموش کن و از این طرف پلاتو چند بار رفت اون طرف پلاتو برگشت و یهو صدای شلیک یه فریاد
اححححححححححححححححححححححححمممممممممممممممممممممممممممققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق
من میخواستم مارلون براندو بشم، شدم امین تارخ، تو ارزوت هدیه تهرانیه ااااااااااااااااااااااااااااااااااححححححححححححححححححمممممممممممممممممققققققققققق
صدای فریاد انقدر بلند بود که از طبقه سوم که منزل اقا ی تارخ بود منصوره جون (خانمشون)و مامان پری (خانم پری امیر حمزه مادر خانموشون)و یکی از پسرهاشون که فکر کنم نیما بود پریدن اومدن پایین که گفت برین میخواستم قدرت بیان و یک مورد دیگه رو بهشون یاد بدم!!!!!
واقعا هم اون فریاد که اونقدر قو ی و بالا باشه و اصلا جیغ نشه و انقدر ممتد باشه درس بیان بودووبس
دوباره سکوت دوسه دقیقه ای با تن پایین صداش همون تن جادویی:
- بازیگری برای انسان توسط انسان و در مورد انسانه هنری از این مهمتر و انسانیتر میشناسین ؟
-باید بدونین کجا اومدین و کجا وایسادین و به کجا می خواین برسین اگر ارزوهاتون در بازیگری انقدر سطح پایینه اشتباه اومدین کلاس من به این موضوع فکر کنین بهترین نقش و بازیگری که باعث شد بیاین اینجا اماده کنین برا ی جلسه بعد و مهمتر از همه سطح پایین و متوسط نباشین اصلا و به هیچ و جه وگرنه پولتون رو بگیرین و برین به سلامت
ادامه دارد....
دائم مهمونی و پارتی ها ی انچنانی دعوت میشدم یعنی بچه های کلاس هایپر اکتیو بودن به هر حال من همه رو به یه بهونه ای رد میکردم و واقعا هم وقت اینکارارو نداشتم باغ کردان لواسان جاجرود و .... اغلب بچه پولدارهای بی دغدغه... بگذریم من نمیرفتم
بالاخره تولد ارش شد یکی از همکلاسیماون که تولد دوتا دیگه از بچه ها هم خونه اون گرفته بودن پدرش تازه فوت کرده بود و ارث کلون یبهش رسیده بود اپارتمان 200 متری در یکی از مناطق خوب تهران یک پرشیای سفید که فکر کنم اون موقع گل سرسبد ماشینای موجود بود و خلاصه خیلی جد ی منو دعوت کرد برای شب جمعه که خ ونشون مهمونی بود برا ی تولدش بهش گفتم من اصلا نمیتونم بیام و تا ساعت 7 دانشگاهم اصرار و بعد ش گفت اکی میندازم جمعه که کلاس نداری گفتم تمرین دارم گفت میدونم تمرینت تا ساعت3 عصره !!!!!
خلاصه که تقریبا مجبور شدم برم و البته استاد تحلیل نقشمون هم در مهمونی دعوت بود یک استاد جوان که حدودا 2-3 سال با ما تفاوت سنی داشت و به خاطر همین با بچه ها میجوشید و بچه ها هم به هوای اینکه بهش نزدیک بشن همه جا دعوتش میکرد ن و اتفاقا با یکی از دخترکا که هم زیبا بود و هم خیلی دلربا به اصطلاح امروزی رل زده بودن دختری که اتفاقا ارش هم روش کراش داشت وقتی شنیدم استاد جوان با اون دخترک رابطه ای داره خیلی تعجب کردم گفتم یعنی چی چرا باید یه استاد انقدر راحت خودشو ول بکنه حالا هرچقدر دخترک زیبا و دلربا مگه دختر قحطیه که با شاگرهای خودت دوست بشی اخه ؟!!!
به هرحال مهمونی رو رفتم گفتیم و خندیدم و همه تعجب که بالاخره دزیره هم در مهمانی ها دیده شد!!! استاد هم اومد نشست پیشم و مراتب تعجب خودشو ابراز کرد و گفت من فکر میکردم تو چقدر نچسب و مغروری اصلا فکر نمیکردم انقدر خودمونی و باحال باشی فقط خندیدم و گفتمتقریبا همه در مورد من این فکر و میکنن در اول اشنایی ، نه من خیلی اهل اینجور معاشرتا نیستم و در واقع اصلا وقتشو ندارم گفت چرا و توضیح دادم فقط گفت عجب .. خندید
و به هرحال دخترک با استاداومده بودو یک جورایی رابطه رسمی شده بود دخترک علی رغم زیبایی و دلربایی و خوش هیکلی به غایت جلف بود در لباس پوشیدن در رقصیدن و در رفتار، جلفی که در کلاس انقدر هویدا نبود البته
زودتراز همه حدود ساعت 11 خداحافظی کردم و رفتم و این شروع مصاحبت من با این یکی استاد جوان بود و چون با دخترک رابطه داشت خیالم راحت بود حاشیه ا ی این وسط درست نمیشه
ادامه دارد....
دیدار روز 5 شنبه ام با گذشته و دوستان قبلی باعث شد دیروز رسما افقی باشم از سردرد
و انبوه پیام ها دوستان و هم دوره ها به لطف فضا ی مجازی بعد از حدود 18 سال یهو همگی باهم یاد من افتادن !!!!!! عجیب نیست ؟ بگذریم جمعه و شنبه حالم خوب نبود و ژان میدانست راستش هیچوقت جزییات زندگی هنری و ان دوره را برا ی ژان نگفتم هروقت پرسیده سروته قضیه جمع و قصه کوتاه کردم واو همیشه درک میکند ایاد اوری ان روزها چقدر برای من دردناک است همیشه درک میکند
درحالیکه رفتن به مراسم اتیلا اوراهم غافلگیر کرده عینه خودم و بقیه ...جمعه و شنبه کمکم کرد که خودم راجمع کنم و شنبه شب که دخترک خوابیده بود و من اخرین جمع وجوری هارا انجام میدادم که برم بخوابم یهو زیر نویس اخبار شوکه ام کرد !!!در یکی دو جلسه تحلیل فیلم و جلسه نقد و بررسی اقا ی مهرجویی را دیده بودم و عاشق اجاره نشین ها بودم و هامون لیلا و سارا بشدت برایم ازار دهنده بود، پری رو یهیچوقت نفهمیدم و هیچ وقت از اول تا اخر ندیدم و سنتور ی و مهمان مامان را دوست نداشتم
اما این چه وضعیتی است ؟ چطور یک انسان به درجه ای میرسد که یکی دیگر را سلاخی کند فرق نمیکنه در ایران در غزه و یا در اسرائیل ؟ چطور ی به این حد از جانور دوپا بودن میرسه ؟ حتی جانورها هم برای رفع نیاز بقیه را میکشن برا ی بقا، نه برا ی انتقام و بی دلیل
به هرحال حجم اخبار بد و فوران احساسات باعث شد دیروز رسما افقی باشم تا عصر و عصر بالاخره به خاطر دخترک خودمو جمع کنم
هفته دوم کلاس ها فکر کنم جلسه سوم یا چهارم اخر کلاس رفتم نزدیکتر و گفتم
- اقای پسیانی
- آتیلا (با تحکم)
(باخنده و شرمندگی )- خوب استاد
(یک چشم غره وحشتناک) - آتیلا .... اگه یه بار دیگه بگی استادا (در حال نشون دادن پشت دست )
(خندیدم و با هزار جون کندن گفتم)-خوب اتیلا
- اها الان شد چی میگی
- میخوام بگم من واقعا عاشق خودتون و کلاستون هستم عالیه خیلی جاریه مثل یک جویبار و ادم باهاش هممسیر میشه
(نگاه عمیق لبخند از ته دل )- لطف داری دزیره برای منم همینه منم با شما یاد میگیرم و دوباره لبخند از ته دل
من تمام شجاعتمو جمع کرده بودم تا بهش بگم چقدر دوستش دارم هم خودشو هم کلاسشو و حرفم حرف دلی بود بخاطر همینم به دلش نشست و این شد شروع دوستی و رفاقتی که ادامه دار بود و البته تا دو سه هفته اینده هر وقت میگفتم اتیلا هزار بار جون میکندم از بس برام سخت بودولی بعد از سه هفته دیگه عادی شد
اتیلا از همه کار میکشید حتی از اونایی که فقط دنبال قرتی بازی و مهمونیو اینجور روابط بودن
همزمان کارنامه های کنکور هم اومد رتبه دوم کشوری !!! زبان 100 درصد شیمی الی 75 درصد و یک درس تخصصی 55 درصد بله وقتی انتظاری از خودت نداری طبیعتا استرسی هم نداری و بهترین خودت بودی سرجلسه امتحان !!!!!!!!!!1
خوب زبان و شیمی که طبیعی بود البته واقعا 100 درصد برای خودمم جالب, و غیر منتظره بود اما اون درس تخصصی بدلیل خواندن بیشمار مجله دانشمند دانستنیها و خلاصه مطالعات عمومی بود در سها هم جدی شده بود همینطور تمرین تئاتر تقریبا وقت ازاد نداشتم و از صبح تا شب یا سرکلاس بودم یا در حال درس خوندن و پرزنت کلاس های مختلف رو اماده کردن یا سر تمرین ، تمرین تئاتری که برای من سکوی پرتاب شد ....
ادامه دارد ..........