خاطرات دزیره

روزهای رنگی رنگی دزیره و ژان

خاطرات دزیره

روزهای رنگی رنگی دزیره و ژان

تمام

دیگه حرف ی نیست یعنی حرفی نمونده دیگه هیچ چیزی مهم نیست جز داغ روی جگرمون  داغ جگرسوز 

این چه سرنوشتی بود ما داشتیم؟مگه اصن چی میخواستیم ؟ چرا یک زندگی معمولی با شرایط معمولی برای ما غیر ممکنه حتی اگر از همه چی ببریم و بریم 40 هزار کیلومتر اونورتر 

چکارت کردیم انقدر باهامون بدی؟ وقتی حالم بدتر میشه که میبینم اینا چقدر خوشن چقدر هیچی به هیجاشون نیست مخصوصا جوانهاشون اخ لجم میگیره اخ لجم میگیره 

عدالتی وجود نداره اینو از قبلم میدونستم از خودم متنفرم که همیشه سعی کردم یک جوری امیدوار باشم هه ههه امید چه کلمه بی مفهومی ولی کماکان من دارم مثله بدبختهای هیچی ندار بهش چنگ میزنم