خاطرات دزیره

روزهای رنگی رنگی دزیره و ژان

خاطرات دزیره

روزهای رنگی رنگی دزیره و ژان

خانه قدیم

دوستان لینک  وبلاگ قدیمی ما در سمت پیوندها و با عنوان "خاطرات دزیره در بلاگفا" موجود است  اینهم ادرسش

 dezireh777.blogfa.com 

لذا اگر دوباره دستمان از این خانه کوتاه شد انجا خواهیم نوشت  

اه بی دود

راستش تا جایی که یادمه اخرین نوشته ام این بود که دیگه حرفی نمونده و واقعا حرفی نمونده چی میخوایم بگیم ؟ این چند ماه برای من مثل ده سال یا شاید بیشتر گذشته

دراین مدت مثل مرغ سرکنده همایونی فقط پرپر زده و بس و البته 50 ساله شده با غم و حزن و سعی کرده بخاطر پرنسس سرپا بمونه به زور

در اوج جنگ و قطعی اینترنت و قطع شدن تلفن از اینور و قطع شدن کوفت و زهر و مارو مخلفات دقیقا دو سه شب به سال نو خورشیدی در میانه جنگ ناگهان ارتباط مادر ژان با ما قطع شد

در واقع در ان موقع فقط با تلفن مستقیم انهم از میهن عزیز میشد با ما تماس گرفته شود که مادر ژان و ماه مان خانم ما هفتگی با ما یک تماس دو دقیقه ای داشتن در حد اطلاع رسانی که هنوز سالمند و همه خانواده سالمند و همین در واقع در شب چهارشنبه سوری که تولد همایونی است قبله عالم و ماه مان خانم بعد از دوهفته تماس مستقیم حاصل کردند بابت تبریک تولد همایونی در همین حد فقط پرسیدیم چرا مادر ژان زنگ نمیزند و ژان نگران است و چه و چه حتی در لفافه گفتیم اگر چیزی میدانید به ما بگویید و ایشان گفتن نه همه چیز گل و بلبل است جز جنگ و ....

و هفته بعد دوباره همین در حد دو دقیقه و ژان در سرحد دیوانگی از نگرانی چرا که قطعی تماس مادرش وارد سومین هفته شد بود که صبح که سر کار بودیم قبل از شروع شیفتمان بنا بر عادت واتز اپ را با زکردیم به امید وصل شدن و واحیرتا که ویسی از برادری رسیده بود سر از پا نشناخته ویس را باز کردیم و ....

برادری به اطلاع ما رسانده بود که پدر ژان از همان دوسه روز مانده به عید زمین خوردن و استخوان لگن شکسته و ..... بعد از سه هفته در ای سی یو یودن از دیشب هوشیاریشان کم شده و درواقع پدرجون نازنین به کما رفته بودن و از من خواسته بود یک جوری به ژان بگم !!!!

البته ایشان اشاره کرده بود که فیلتر شکن بسیار گران قیمتی خریداری کرده و با ان موفق به همین تماس شده و قبل از من با ژان صحبت کرده ولی انقدر ژان نگران بوده که دلش نیومده چیزی بهش بگه و توضیح داد که از زمان اتفاق تقریبا هر روز بیمارستان رفته و از مادر ژان هم خواسته که به بچه هایش در اینجا اطلاع بده

فقط تونستم بگم از مادرشون بخواد که خودش زنگ بزنه و به ژان و خواهرش بگه چی شده چون ما نمیتونیم از اینجا با داخل تماس بگیریم و در واقع نشستیم چشم به تلفنهامون که کی زنگ میزنه بهمون و نگم براتون از حالم نگم

در تمام مدت سرکار فکرم مشغول بود که چکار کنم چجوری به ژان بگم اصن چی بگم و هیچی برای ساعت ناهاری اومدم بیرون که ببینم چه غلطی کنم که دیدم مادرم زنگ زد و تا تلفنم زنگ خورد میدونستم اتفاق بدتری افتاده و بله در همین 4-5 ساعت پدرجون به نور وجودش پیوسته بود و مادرم همینو گفت و من بغضم ترکید بخاطر پدرجون 90 ساله ما که تمام مدت قبل از فوتشون و قطعی اینترنت به ژان میگفت دلم براتون تنگ شده و میدونم که دیگه نمیتونم ببینمتون و هربار من میگفتم پدرجون این حرفو نزنین و

چی میشه گفت برای یکی مثل پدرجون باید بزرگداشت گرفت و برای عمر پربرکتشون باید شکرگزار بود ولی عزیز از دست دادن در این قطعی ارتباط وقتی نمیتونی ارتباط بگیری و بقیه از داخل میتونن بهت زنگ بزنن خیلی سخته خیلی

اسمان و زمین و همه چی باهم انگار افتاد روی قلبم حالا چجوری به ژان بگم یا به خواهرش و واااااااااااااااااااااااااااااااااای تمام ان بعد از ظهر عینه مرغ سرکنده بودم وقتی شیفتم تمام شد فقط به شوهر خواهر ژان زنگ زدم و گفتم من تنها نمیتونم توانش رو ندارم و صبر میکنم شما هم بیاین تا باهم بهشون بگیم بنده خدا گفت باشه

رسیدم خونه که دیدم ژان با پرنسس برگشتن (رفته بود پرنسس رواز مدرسه بیاره )دم در اسانسور دیدمشون از چشمای پف کرده فهمیدم بهش گفتن اروم و بیصدا همیدگه رو بغل کردیم و بیصدا گریه کردیم غریبانه مظلوم و بی پشت و پناه طوری که پرنسس نفهمه

ظاهرن مادرش تلفن زده بود و ........

دوباره ماه مان و قبله عالم زنگ زدن که با ژان صحبت کنن که من همه عصبانیتمو از همه دنیا سر اونا خالی کردم گفتم چرا به ما نگفتین چرا به من نگفتین بندگان خدا فقط گوش دادن اخر همه فریادها و گریه های من گفتن مادر ژان مارو قسم داده بود چیزی نگیم !!!!! اگر دم دستم بود میکشتمش تا فراق شوهرشو نبینه !!!خیلی تند و عصبانی هم به مادر و پدر و برادر خودم گفتم اگر اتفاقی بیفته و به من نگین دیگه هیچوقت نمیبخشمتون

بله منم میدونم خیلی جوان ها جان عزیزشون رو از دست دادن اما پدر همیشه پدر هست و از دست دادنش سخته حتی اگر 90 سالش باشه و ژان که در همه مراسمات ترحیم برا ی همه همه کاری میکرد و مدیریت میکرد وحواسش بود که همه چی به بهترین نحو اجرا بشه خودش در مراسم پدرش نبود و حتی دسترسی نداشت به تلفن که بگه چکار کنین اما برادری سنگ تموم گذاشت و هر کاری از دستش برمیومد کرد

شاید اگر به موقع به ژان خبر داده بودن میتونست بلیط گیر بیاره و از ترکیه زمینی بیاد بله عزیزان برای بقیه تصمیم نگیرین حق انتخاب رو ازشون نگیرین

و بر باعث و بانی این پرپر زدن ها این قطعی ارتباط ملیون ها بار لعنت لعنت

جان سخت

واقعا بلاگ اسکای باز شد!!!!!!!!!!!!!!!

باورم نمیشه والبته از سرچ مستقیم باز نشد اول  از وبلاگ قدیمی رفتیم سراغ گولوجانمان را بگیریم که دیدم ااااااااااااااا بازشد و از انجا دکتر جان و بقیه دوستان و به خانه برگشتیم  اخ که بدیهیات این زمانه برایمان ارزو  و دستیابی به ان مثل شکست شاخ غول و پیروزی است 

واقعا فکر کردم سابقه 11 ساله اینجا پرید و همینطور سابقه رفاقتمان با شما عزیزان  همین یک ی دوهفته پیش به زحمت و مرارت به وبلاگ و خانه قدیم ی برگشتیم و با تعجب قفل در قدیمی باز شد و توانستیم از دوستان خبر بگیریم نگران تک تک شما عزیزان بودیم و هستیم امیدوارم همگی درسلامت و درامنیت باشید

ادرس  وبلاگ قدیمی ما در قسمت پیوندها موجود است  

خیلی خیلی ممنون از دکتر ربولی عزیز 

شما همگی عزیز دل همایونی هستین همتون 

ماچم به لپتون حالا میفهمم ما فقط همو داریم فقط در این دنیا تنهاییم و هیچ کس یه هیچ جاش نیست حتی اگر سر ما رو ببرن یا زنده زنده در اتیش بسوزون یا بدترین ها برامون اتفاق بیفته دنیا نشسته و با خونسردی قهو اش رو مینوشه عینه همون وقت که نشست نگاه افغانستان کرد تا طالبان دوباره برگرده  بله  حقوق بشر زر مفته  زر مفت

با عرض معذرت از همه عزیزان کامنت های مربوط به چند ماهه گذشته و زمان قطعی اینترنت تایید نمیشه  البته نگهشون میدارم