بله در گیرو دار جنگ و در بیخبری تمام ما 50 ساله شده و بدینوسیله قله سن و سال را فتح کردیم لذا زین پس یا زان پس در سراشیبی قرار داریم راستش اگر از ما بپرسید خواهیم گفت قله سن و سال و اوج جذابیت ما حول 30 سالگی بود !!! و بعد ازا ن کم کمم ستاره جذابیت رو به افول گذاشت و مجبور شدیم به صاف و صوف سازی !!! ابتدا از کمی تا قسمتی سپس بیشتر
اولین بار فکر کنم در سن 33 سالگی با بوتاکس اشنا شدیم و دلیل ان این بود که یکسال در یک پست مدیریتی مشغول بودیم که برای ما جز استرس و خورده فرمایش های گزنده بی ربط و توهین های مداوم و حاشیه های بسیار به همراه داشت و به گفته یکی از همکاران اقا که اصلا و ابدا از طرفداران همایونی محسوب نمیشد در عرض یکسال قاعده 10 سال پیر شدیم چروک عرضی پیشانی ریزش موی سکه ای و قرمز شدن یک هویی پوست و صفر تا صد و قلقل کردن خون در شریانهایمان از عصبانیت میراث همان دوران است که امیدواریم کارما دامان باعث و بانیانش را بگیرد و حسابی بچلاند بطوری که روز ی ده بار یاد همایونی کنند و در خلوتشان بگویند خدایا غلط کردیم کاش همایونی مارا حلا ل کند و ما هم خیلی ناخوداگاه یادشان بیفتیم و بگوییم اصلا و ابدا ازانها نخواهیم گذشت و خدایا جان تو هم نگذر و اصلا هم نمیدانیم چرا فکر میکردیم پرچم تمامی جنبش های زنان در دستان ماست و اگر استعفا بدهیم میگویند زنان توانا نیستن!!!!
چی فکر کردین ما بخشنده ایم ؟ خیر.... اصلا و ابدا ....نه اصلا و ابدا درست نیست قبلن ها بودیم، حتی شاید تا حدود همین 45-46 سالگی اما به این نتیجه رسیدیم بخشایش مداوم باعث شده که قدرمان دانسته نشود و فکر کنن که با یک ساده لوح خوش قلب طرف هستن اما خیر، نه زین پس، چه در خانواده، چه با نزدیک ترین دوستان ، چه در محیط کار دزیره بخشنده مهربان تمام شد و رفت و جای خودش را به دزیره واقع بین دارای مرزبندی مشخص داد بله خیلی هم از این موضوع خرسندیم تجربه ای که بسیار گران بدست امده
بله گفتیم که همایونی 50ساله شد قبل از ماجراهای سال گذشته تصمیم داشتیم جشنی برای خودمان بگیریم خیلی بزرگ نباشد ولی خاص باشد گردون دنیا طوری چرخید که اصلا حوصله خودمان را هم نداشتیم علی رغم اینکه ژان و پرنسس مارا سورپرایز کردن کیکی خریدن و کادویی که یک گردن اویز فوق العاده زیبای یک جغد بود درواقع گردن آویز هدویک جغد هری پاتر را برای ما از امازون امریکا سفارش داده بودن و کلی سورپرایز شدیم علی رغم اینکه جگرخون بودیم حتی ژان بنا بر تخصصش در هوزه هوش مصنوعی عکسهای بسیار زیبایی از همایونی خلق کرد دوستشان داریم خیلی و لی خوب جگر خون بودیم دیگه حال و احوال خوشی کردن و خوش بودن نداشتیم
اما کلا از حدود یکسال قبل از 50 سالگی بدن همایونی شروع به اعتراض کرده دست و پا و مفاصل دردو شده !!! هر روز یک جا ....کمر هم که جای خود خشکی بدن اصن یه وضی (مادر بگرید ) در حدی که گردن درد را بیخیال شدیم !!
هورمونها در حال بالا و پایین شدن هستن در دوره پیشا منو پاز هستیم موها نازک ریزش شدید و نمیدونم بعضی وقتها با خودمان فکر میکنیم ایا این موها همان گیسوهای پریشان هستن که ما فقط با کش های پارچه ای دست ساز موسوم به اسکرانچی میتوانستیم مهارشان کنیم و اولین بار که در 15 سالگی یکی از اینها را در شیرازدر خیابان عفیف اباد در ان مغازه شبیه زیر پله( که در واقع زیر پله نبود و عرضش خیلی کم بود و خنزرپنزرهای شیک و به قول نسل زد ادایی میفروخت که هیچ جا ی دیگه پیدا نمیشد اعم از بدلیجات شیک بگیر تا همین اسکرانچی مخمل مشکی ما و ...) دیدیم و خریدیم چقدر احساس شیکی و خوشبختی میکردیم یادش بخیر (حقیقتا شیک هم بود خیلی کمیاب بودمخمل مشکی و هر کس میدید لبخندی میزد و میگفت چقدرگل سرتان شیک هست !!! )حالا همه جا هست رنگی و غیر رنگی و در همه سایزها القصه.... که بله ایا ان موهای لخت مشکی بلند و پر پشت چرا باید الان نازک و شکننده و کم پشت و بلوند باشند ؟ بلوند هستن چون هم به شدت کم پشت شدن و کف سر مبارک دیده میشود هم الان گیس سفیدیم!!! اگر موهایمان دوباره مشکی شوند همانطور که هستن احتمالا باید هر هفته کاسه رنگ دست بگیریم یا مثل اقایونی میشویم که ریشه های سفید در سیاهی موهایشان شهپر میزند !!!!!!!بگذریم
خلاصه اینجا دستمان از همه پروژه های صاف و صوف سازی کوتاه بود به دلیل گران بودن این درمان ها در اینجا
اما از دوماه پیش احساس کردیم چین های پیشانی خیلی روی مخ مبارک است حتی متوجه شدیم ای دل غافل برای اولین بار در عمرمان انگار غبغبکی در عکسها میبینیم اول از همه بگم اینجا با پدیده ای به نام کی بیوتی یا همان محصولات زیبایی مو و پوست کره جنوبی اشنا شدیم از همین جا بگم که همایونی تعظیم پرتاب میکند به صنعت زیبایی در کره اصن نمیدونین من چی میگم تا با اصل محصولات و فروشگاههای خودشان در اینجا اشنا بشین اصن بهشت خود خود بهشتا..... بهشت اصل لامصبا
چطور اشنا شدیم؟ یک پک مراقبت پوست کادو گرفتیم از یکی از دانش اموزانمان برای تشکر و دنیای ما تغییر کرد !
این داستان ادامه دارد .....
بادمجانهای گرد گرد بریده شده و سرخ شده را ته ماهیتابه چیدم با گوجه پوره شده و گوشت خورشتی پخته شده و ابغوره اعلای ایرانی گذاشتم روی شعله کم تا جا بیفته خوب باید بگم همایونی دستپخت خوبی داره و در واقع تنها کاری که از کارهای خانه دوست داریم آشپزی است و بس
وقتی مشغول پخت و پز میشویم اگر حال و حوصله داشته باشیم و بنا بر سرهم بندی نباشد معمولا محصول فوق العاده ای در اخر تولید کرده ایم که همگی به به و چه چه کنان تناول کرده و دوسه تا از انگشتهایشان هم رویش
خلاصه خورشت بادمجان قل قل ریزی میکند و کم کم جا میفتد خورشت مورد علاقه ژان است لذتش را خواهد برد
حالا که به خانه خود برگشتیم نمیتوانیم بنویسیم هی این صفحه را باز میکنیم و مطمئن میشویم کماکان خانه برقرار است و به ایتنجا دسترسی داریم و بعد هیچی انگار قفلی بر زبانمان زده شده
در تمام مدتی که دسترسی نداشتیم صدها پست در ذهنمان اپلود کردیم حتی با جزئیات حتی نه که یادمان رفته باشد اصلا
فقط دچار پوچی شدیم و همش میگم که چی خوب ؟ نمیدانیم حال عجیبی است
در تدارک تولد پرنسس هستیم در حالی که منتظر بودیم تم انتخابی ایشان هانتریکس و کی پاپ و .... این مدل تم باشد خیلی سورپرایز کننده و شگفتانه وار تم بستنی را انتخاب فرموده و به استحضار همایونی رساندن که صرفا چند دوست نزدیک 5-6 نفر نهایتا دعوت کنیم انهم به منزل
لذا در حال حاضر در حال تدارکاتیم
پ.ن. میخواستیم در مورد زندگیدر کشور ازاد و زندگی معمولی بنویسیم مثلا .... خورشت بادمجان زورش چربید !!!! برویم سراغ چای با میخک و هل خدایی همایونی به این باسلیقگی دیده بودین ؟ بنظرم کوکب خانوم باید در افق محو شود والله
دوستان لینک وبلاگ قدیمی ما در سمت پیوندها و با عنوان "خاطرات دزیره در بلاگفا" موجود است اینهم ادرسش
dezireh777.blogfa.com
لذا اگر دوباره دستمان از این خانه کوتاه شد انجا خواهیم نوشت
راستش تا جایی که یادمه اخرین نوشته ام این بود که دیگه حرفی نمونده و واقعا حرفی نمونده چی میخوایم بگیم ؟ این چند ماه برای من مثل ده سال یا شاید بیشتر گذشته
دراین مدت مثل مرغ سرکنده همایونی فقط پرپر زده و بس و البته 50 ساله شده با غم و حزن و سعی کرده بخاطر پرنسس سرپا بمونه به زور
در اوج جنگ و قطعی اینترنت و قطع شدن تلفن از اینور و قطع شدن کوفت و زهر و مارو مخلفات دقیقا دو سه شب به سال نو خورشیدی در میانه جنگ ناگهان ارتباط مادر ژان با ما قطع شد
در واقع در ان موقع فقط با تلفن مستقیم انهم از میهن عزیز میشد با ما تماس گرفته شود که مادر ژان و ماه مان خانم ما هفتگی با ما یک تماس دو دقیقه ای داشتن در حد اطلاع رسانی که هنوز سالمند و همه خانواده سالمند و همین در واقع در شب چهارشنبه سوری که تولد همایونی است قبله عالم و ماه مان خانم بعد از دوهفته تماس مستقیم حاصل کردند بابت تبریک تولد همایونی در همین حد فقط پرسیدیم چرا مادر ژان زنگ نمیزند و ژان نگران است و چه و چه حتی در لفافه گفتیم اگر چیزی میدانید به ما بگویید و ایشان گفتن نه همه چیز گل و بلبل است جز جنگ و ....
و هفته بعد دوباره همین در حد دو دقیقه و ژان در سرحد دیوانگی از نگرانی چرا که قطعی تماس مادرش وارد سومین هفته شد بود که صبح که سر کار بودیم قبل از شروع شیفتمان بنا بر عادت واتز اپ را با زکردیم به امید وصل شدن و واحیرتا که ویسی از برادری رسیده بود سر از پا نشناخته ویس را باز کردیم و ....
برادری به اطلاع ما رسانده بود که پدر ژان از همان دوسه روز مانده به عید زمین خوردن و استخوان لگن شکسته و ..... بعد از سه هفته در ای سی یو یودن از دیشب هوشیاریشان کم شده و درواقع پدرجون نازنین به کما رفته بودن و از من خواسته بود یک جوری به ژان بگم !!!!
البته ایشان اشاره کرده بود که فیلتر شکن بسیار گران قیمتی خریداری کرده و با ان موفق به همین تماس شده و قبل از من با ژان صحبت کرده ولی انقدر ژان نگران بوده که دلش نیومده چیزی بهش بگه و توضیح داد که از زمان اتفاق تقریبا هر روز بیمارستان رفته و از مادر ژان هم خواسته که به بچه هایش در اینجا اطلاع بده
فقط تونستم بگم از مادرشون بخواد که خودش زنگ بزنه و به ژان و خواهرش بگه چی شده چون ما نمیتونیم از اینجا با داخل تماس بگیریم و در واقع نشستیم چشم به تلفنهامون که کی زنگ میزنه بهمون و نگم براتون از حالم نگم
در تمام مدت سرکار فکرم مشغول بود که چکار کنم چجوری به ژان بگم اصن چی بگم و هیچی برای ساعت ناهاری اومدم بیرون که ببینم چه غلطی کنم که دیدم مادرم زنگ زد و تا تلفنم زنگ خورد میدونستم اتفاق بدتری افتاده و بله در همین 4-5 ساعت پدرجون به نور وجودش پیوسته بود و مادرم همینو گفت و من بغضم ترکید بخاطر پدرجون 90 ساله ما که تمام مدت قبل از فوتشون و قطعی اینترنت به ژان میگفت دلم براتون تنگ شده و میدونم که دیگه نمیتونم ببینمتون و هربار من میگفتم پدرجون این حرفو نزنین و
چی میشه گفت برای یکی مثل پدرجون باید بزرگداشت گرفت و برای عمر پربرکتشون باید شکرگزار بود ولی عزیز از دست دادن در این قطعی ارتباط وقتی نمیتونی ارتباط بگیری و بقیه از داخل میتونن بهت زنگ بزنن خیلی سخته خیلی
اسمان و زمین و همه چی باهم انگار افتاد روی قلبم حالا چجوری به ژان بگم یا به خواهرش و واااااااااااااااااااااااااااااااااای تمام ان بعد از ظهر عینه مرغ سرکنده بودم وقتی شیفتم تمام شد فقط به شوهر خواهر ژان زنگ زدم و گفتم من تنها نمیتونم توانش رو ندارم و صبر میکنم شما هم بیاین تا باهم بهشون بگیم بنده خدا گفت باشه
رسیدم خونه که دیدم ژان با پرنسس برگشتن (رفته بود پرنسس رواز مدرسه بیاره )دم در اسانسور دیدمشون از چشمای پف کرده فهمیدم بهش گفتن اروم و بیصدا همیدگه رو بغل کردیم و بیصدا گریه کردیم غریبانه مظلوم و بی پشت و پناه طوری که پرنسس نفهمه
ظاهرن مادرش تلفن زده بود و ........
دوباره ماه مان و قبله عالم زنگ زدن که با ژان صحبت کنن که من همه عصبانیتمو از همه دنیا سر اونا خالی کردم گفتم چرا به ما نگفتین چرا به من نگفتین بندگان خدا فقط گوش دادن اخر همه فریادها و گریه های من گفتن مادر ژان مارو قسم داده بود چیزی نگیم !!!!! اگر دم دستم بود میکشتمش تا فراق شوهرشو نبینه !!!خیلی تند و عصبانی هم به مادر و پدر و برادر خودم گفتم اگر اتفاقی بیفته و به من نگین دیگه هیچوقت نمیبخشمتون
بله منم میدونم خیلی جوان ها جان عزیزشون رو از دست دادن اما پدر همیشه پدر هست و از دست دادنش سخته حتی اگر 90 سالش باشه و ژان که در همه مراسمات ترحیم برا ی همه همه کاری میکرد و مدیریت میکرد وحواسش بود که همه چی به بهترین نحو اجرا بشه خودش در مراسم پدرش نبود و حتی دسترسی نداشت به تلفن که بگه چکار کنین اما برادری سنگ تموم گذاشت و هر کاری از دستش برمیومد کرد
شاید اگر به موقع به ژان خبر داده بودن میتونست بلیط گیر بیاره و از ترکیه زمینی بیاد بله عزیزان برای بقیه تصمیم نگیرین حق انتخاب رو ازشون نگیرین
و بر باعث و بانی این پرپر زدن ها این قطعی ارتباط ملیون ها بار لعنت لعنت
واقعا بلاگ اسکای باز شد!!!!!!!!!!!!!!!
باورم نمیشه والبته از سرچ مستقیم باز نشد اول از وبلاگ قدیمی رفتیم سراغ گولوجانمان را بگیریم که دیدم ااااااااااااااا بازشد و از انجا دکتر جان و بقیه دوستان و به خانه برگشتیم اخ که بدیهیات این زمانه برایمان ارزو و دستیابی به ان مثل شکست شاخ غول و پیروزی است
واقعا فکر کردم سابقه 11 ساله اینجا پرید و همینطور سابقه رفاقتمان با شما عزیزان همین یک ی دوهفته پیش به زحمت و مرارت به وبلاگ و خانه قدیم ی برگشتیم و با تعجب قفل در قدیمی باز شد و توانستیم از دوستان خبر بگیریم نگران تک تک شما عزیزان بودیم و هستیم امیدوارم همگی درسلامت و درامنیت باشید
ادرس وبلاگ قدیمی ما در قسمت پیوندها موجود است
خیلی خیلی ممنون از دکتر ربولی عزیز
شما همگی عزیز دل همایونی هستین همتون
ماچم به لپتون حالا میفهمم ما فقط همو داریم فقط در این دنیا تنهاییم و هیچ کس یه هیچ جاش نیست حتی اگر سر ما رو ببرن یا زنده زنده در اتیش بسوزون یا بدترین ها برامون اتفاق بیفته دنیا نشسته و با خونسردی قهو اش رو مینوشه عینه همون وقت که نشست نگاه افغانستان کرد تا طالبان دوباره برگرده بله حقوق بشر زر مفته زر مفت
با عرض معذرت از همه عزیزان کامنت های مربوط به چند ماهه گذشته و زمان قطعی اینترنت تایید نمیشه البته نگهشون میدارم