میخواستم برایتان از عقدکنان دختر عموی کوچکم بگویم دختر همان عمویم که در جوانی فوت کرد و من با رفتن او معنی واقعی داغ دیدن را تجربه کردم همان دختر کوچولویی که وقتی بدنیا امد لباس های سایز 00 هم اندازه اش نبود جون خیلی کوچک بود فکر کنم یک کیلو هفتصد گرم شایدم کمتر او زودتر از من به کانادا امده بود و به همین تورنتو فکر کنم حدود 6 ماه زودتر
خلاصه که سه هفته پیش با من تماس گرفت و گفت دزیره جون اگر لطف کنی و بیای من ممنون میشم مراسم عقدکنون کوچکی داریم و خوشحال میشم پیشم باشی عزیزم فندق کوچک، باورم نمیشد هنوز هم او را همان کوچک دوستداشتنی میبینم که در مراسم ازدواجم 8-9 ساله بود و ساقدوشم بود و برای ما با چاقو رقصید چه رقصیدنی
خلاصه که با خوشحالی تبریک گفتم و شروع کردیم به اماده شدن از تهیه لباس برای پرنسس تا خریدن هدیه برای عروس
اینجا طلای 18 عیار بسیار گران است خلاصه که یک گردنبند قلب با زنجیر برایش خریداری کردیم حدود 420 دلار برایمان اب خورد و گلدان ارکیده خیلی زیبا که خودمات عاشقش هستیم انهم حدود 60 دلار خلاصه که حدود 550 دلار ناقابل خرج روی دستمان گذاشت که با تمام وجود و با خوشحالی پرداخت کردیم روز عقدکنان یکشنبه پیش بود از صبح اماده شدیم خودمان پرنسس و رفیق جان خلاصه رفتیم از طرف عروس ما بودیمو خاله اش که اینجاست با خانواده و دختر عموی خوشحالمان همان که یکسال از ما کوچکتر است و در ویرجینیای غربی امریکا زندگی میکند که با پرواز خودش و شوهرش امده بودن از طرف داماد هم که بسیار پسر دوست داشتنی و خوش مشربی بود هم خاله اش و خانواده خاله و دوستانشان حدودا 30 مهمان همه برنامه ریزی دکور و خلاصه همه چی برنامه ریزی عروس و داماد بود و همه چی از پذیرایی تا دکور تا همه چی عالی بود واقعا کلی هم رقصیدیم اصلا هم به روی خودمان نیاوردیم که الان در اینجا نقش بزرگ خاندان پدری را داریم !!! حسابی از خودمان قر در وکردیم و تا دو روز همه چهارستون بدنمان درد میکرد (رجوع شود به شناسنامه )خلاصه کلی عکس و فیلم هم در گروه خانوادگی پدری فرستادیم و جای همگی را سبز کردیم فردا در زمان ناهاری هم به غیبت پارتی مرسوم بعد از مراسم اینچنینی با ماه مان خانم پرداختیم و قبله عالم خواب بودن خلاصه غیبت پارتی با قبله عالم موکول شد به تعطیلات این هفته که
دو روز قبل صبح زود قبل از شروع شیفتمان اینستا را باز کردیم که با اگهی فوت عمه خانم مواجه شدیم عمه قبله عالم که مانند مادر بزرگ نداشته ما بود برایمان، اصن نگم چه حالی شدم انچنان بغضی که نگم براتون
پدر ما در طفولیت مادرش را ازدست داده بود وقتی 6 ساله بود شایدم کمتر و برادرش دوسال کوچکتر پدربزرگ ما برخلاف بقیه مردهای همسال و هم دوره خود بالافاصله ازدواج نمیکند در واقع یکی دوسال میگذرد شایدم بیشتر که تسلیم صحبت های بزرگترها میشود در این مدت پدر ما و عمویم در خانه پدربزرگ بودن و عمه خانم مسئول رسیدگی به انها بوده در همه عمرم عمه ای با این کیفیت ندیدم یعنی حتی خودمان هم عمه به این درجه یکی نبودیم و نیستیم او واقعا پدر و عمویم را روی چشمهای خودش و همه فامیل میگذاشت همیشه با پدرم صحبت های خصوصی در گوشی داشتن یک هو سه چهار ساعت بعضی وقتها هم قبله عالم تنهایی میرفت دیدنشون همیشه شاهد بودم که اگر نه بیشتر همپای بچه های خودش عاشق پدر و عمویم و بخصوص پدرم بود روحش شاد
خلاصه انقدر بهم ریختم که نتونستم خودم را جمع کنم و بغض لعنتی هنوز هم گلویم را فشار میدهد و نبضی در شقیقه شده که با هیچ مسکنی ارام نمیشود و بیشتر از ان
ای کائنات ای روزگار نمیتونستی یک هفته شادی ما را تحمل کنی؟
امروز با قبله عالم صحبت کردم و نتوانستم جلوی بغض را بگیرم و قبله عالم خیلی ناراحت شد برادری هم در تصویر بود و ماه مان که او هم کم گریه نکرد امروز، او، ان زن مقتدر مهربان بذله گو و همیشه بگو بخند و مجلس ارا را که همه فامیل را دور خود جمع میکرد و همیشه پشتیبان پدرم بود را در خاک کاشتن
روزگار کائنات یا هرچیکه اسمت هست نتونستی یک هفته صبر کنی؟ باشه ....اینم سهم ما از یک شادی زود گذر و یک غم ماندنی
غم نبینین و شادی براتون باشه ماچ همایونی به لپتان و تنتان سلامت 

راستش چندین و چند بار این صفحه باز شد به منظور نوشتن و بسته شد چراکه حال و احوال همایونی گه مرغی بود چرا ؟
واقعا چرا داره اخه ؟ بله نه تنها ان ریزش یک سکه ای هنوز و بعد از نمیدانم چند بار تزریق ادامه دار -حسابش دیگه از دستم در رفته که چند بار در موضع تزریق کردن واقعا - یکهو احساس کردیم جایی در پایین کله مبارک هم انگار خیلی نرمالو هست و بله یک جای دیگه ریخته و البته کوچکتر
خو خدایا جانم ایا شوخ طبعی جنابعالی با ما گل کرده ؟ ایا نمیبینی که چگونه اعصابمان بهم ریخت و کلا روحیه مبارک از دست رفت؟ ایا نمیبینی که چگونه به زور خودمان را نگه داشتیم ؟که سنگ زیرین اسیاب هستیم؟ که چگونه همه چیز روی شانه های ماست ؟فکر نمیکنی دیگر جایی برای شوخ طبعی نیست ؟
بله گه مرغی شدیم اول غم سنگینی ما را در نوردید روحیه از دست رفت کامل و جامع حتی دوباره رفتیم و سیگار خریدیم گرچه جز یکی دو نخ نکشیدیم ولی به هر حال الان در کیف مبارک است
دیگه استاد شدیم سریع وقت گرفتیم برای تزریق خود دکتر هم متوجه شد حال و روز خوبی نداریم لذا شروع کرد به دلداری دادن و گفت خانم عزیز شما استرس داری !!!خو بارک الله دکتر که یافتی مشکل کجاست!!!!! خودمان نمیدانستیم !!!!!! اصن به عقل کلهم اجمعین جن و انس نرسیده بود !!!! در لحظه میخواستیم گلوی دکتر را گرفته و خرخره اش را بجوییم بله در همین حد !!!!!
بزور خودمان را جمع کردیم و غریدیم چاره اش چیه اونو که همه میدوننن
دکتر فهمید جاش نیست یک داروی ترکیبی نصف کورتون نصف ماینوکسیدیل موضعی مار رو روانه کرد
هنوز هم بعد از یک ماه حالمان جا نیامده هنوز گه مرغی هستیم راستش شما که غریبه نیستین ژان هم بی تاثیر نیست حوصله لوس بازیهایش را نداریم تکلیفش با خودش روشن نیست .و مسئولیت همه چیز را به گردن ما میاندازد همه چی ها یعنی حتی برای خرید خانه هم من باید بگم چی میخوایم یا چی نمیخوایم !!!! ضمن اینکه انجور که باید تلاش برای سرکار رفتن نمیکند نمیخوام بی انصاف باشم در حقش ولی واقعا یکسال و سه ماه هاست که ما سرکار میرویم و هزینه همه چی به عهده ماست در این یکسال و خورده ای خیلی حواسمان بوده غرورش نشکند احساس ناراحتی نکند و .....از این قبیل خزعبلات اما واقعا احساس میکنم خیلی هم خودش را به در و دیوار نمیزنه برای پیدا کردن کار دوره کواپ تمام شد و یک دوره دیگه شروع کرد خوشحالم که مشغول است به یادگیری ولی وقتی یادگیری هدفمند نباشد بیشتر به فرار رو به جلو وبهانه شبیه است
دائم سریال ها و فیلم های شخماتیک این سینمای خانگی را میبیند و پیگیر هست که این دیگه بدجوری رو ی مخ مبارک هست و همینطور شبکه های یوتیوبی وطنی که یکی از یکی مزخرف ترن خصوصا اینا که شکل مجله خبرین ولی در واقع بلندگوی اصلاحطلبای حاکمن !!!! تحلیل های فوتبالی وای شبکه های اینور ابی واااااااااااااااااااااای حالم از همه شان بهم میخورد حتی یکی از این سریال های مزخرف کچل چندین سریال مزخرف از کچل دیدم کهانصافا بازیش بد نبوده و تنها اورده ای که برای من داشته این بوده که دلم برای شبهای تهران تنگ شود حتی حضور کچل هم باعث نمیشه که قابل تحمل بشن مزخرفن مزخرف
بله گه مرغی بودیم و این دوسه هفته این قبیل موضوعات هم روی اعصابمان رفت و امد کرد و میکند
در این مدت WESو اکو کانادا هم کم روی اعصابمان راه نرفتن مدرک دکترا ما تمام و کمال پذیرفته شد اما برای کار تخصصی ان چیزی که مد نظر ماست ما باید به عنوان یک متخصص محیط زیست رجیستر شویم یک چیزی شبیه نظام پزشکی یا مهندسی ایران مسئولش در کانادا ، اکو کاناداست و از WESباید مدرکم به اکو کانادا ارسال میشد یک ماه بنده رو هی حواله بهم دادن که اکو کانادا فقط ایمیل قبول میکنه و و س میگفت با اکو کانادا ارتباط الکترونیکی نداره !!!!!!(جل للخالق)و فقط میتونه کپی فیزیکی بفرسته خلاصه هی ایمن ایمیل بزن هی اون ایمیل بزن هی به خدمات پس از مشتریان این زنگ بزن هی با اون یکی اخر اون روی سگ ما را بالا اوردن در حدی که یک ایمیل بلند بالای حاوی شکایت به هر دو زدم تا ادم شدن
چه ربطی داشت ربط داره چون تا ژان درامد نداشته باشه من نمیتونم اماده بشم برای شغلی که واقعا لیاقتشو دارم و حالا هم ژان حساس شده !!!اخی !!! ظاهرن فقط پوست همایونی پوست کروکودیل است !!!!
بله خسته شدم از بارکش بودن از مسئولیت همه چیز داشتن از اینکه هی بگن وای خیلی ازت ممنونیم وای تو چقدر زن قوی هستی وای تو توانمندی نه اقا جون من نمیخوام مسئول همه چی باشم و قوی بودن انتخابم نیست واقعا میخوام یه مدت یکی حواسش بهم باشه واقعا میخوام درک بشم که اقا قرار نیست من همه مشکلات و مسائل این زندگی شخمی این دنیای شخمی رو حل کنم
هر وقتم میخوام با ژان صحبت کنم اونم خیلی جدی، اون فرار به جلو میکنه و ظاهرن عصبی میشه و .... بله
امروز روز عید شکر گزاری در کاناداست بوقلمون و کدو حلوایی میخورن و خانواده ها دور هم جمع میشن
خدایا جان شکرگزارم که خودم و خانواده ام و پدر و مادر و برادرم و خانوده برادرم سالمیم خدایا جانم هزار مرتبه شکرت
خدایا جانم هزاران بار شکر گزارم برای شغلم و اینور دنیا امدنم چرا که واقعا هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چجوری میتونستم اون محیط کاری سمی و مدیرکل های مریض روحی و روانی رو تحمل کنم
خدایا جانم شکر گزارم برای همه روزهای زندگیم چرا که منو رسوندن به اینجایی که الان هستم
خدایا جانم هزار هزار بار شکرگزارم که مامان پرنسس هستم ممنونم که منو لایق مادر بودن دونستی
خدایا جانم غر غر های دزیره رو جدی نگیر بیا بغلم کن چون خسته ام و نیاز به ناز و بوس و لوس دارم که ظاهرن فقط از خودت بر میاد و لاغیر
خدایا جانم ماچم به لپت
پ. ن. خورشت کدو حلوایی در حال قل و قل روی اجاق هست و این وسط یک سرمای شدید هم خوردیم
تولد پرنسس به خوبی و خوشی برقرار شد گرچه ما چندین و چند بار به گ ه خوردن مزمن و حاد افتادیم که چرا مهمان به خانه دعوت کردیم ولی خوب بود دورهمی دوستانه ای بود و به همه از جمله خودمان خوش گذشت و بهترین بخشش بستنی شکلاتی بود و البته هیاهوی شادی بچه ها و خوشحالی و بازی کردنشان
و البته همه از سالاد ماکارونی ما یا به قول خودشان تونا پاستای ما تعریف کردن و گفتن فوق العاده بوده و تا حالا همچین پاستای خوشمزه ای نخورده بودن !!!
مدارس هم شروع شده و پرنسس به خواست خودش در برنامه فرانسوی ثبت نام کرده و حالا هر روز تکلیف دارد و با زبان جدید در حال کلنجار رفتن است نمیدانم این کار درست بود یا نه من شخصا نمیخواستم هیچ فشار مضاعفی به پرنسس وارد شود خودش خواست و البته ما با معلم پارسال و معلم ویژه ESLکه به طور خاص مسئول اموزش برنامه زبان انگلیسی به دانش اموزانی که زبان اولشان انگلیسی نیست ،بود مشورت کردیم و هر دو گفتن پرنسس اوکی هست برای برنامه جدید
هوا رو به پاییزی شدن میرود
دوباره با ریزش سکه ای اندازه یک لونی یا همان سکه یک دلاری مواجه شدم چطور؟ نشسته بودم و پوست سر مبارک را ماساژمیدادم که یهو احساس کردم ااااااا اینجا به طور ویژه ای نرمالو هست چررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ و در کسری از ثانیه دوزاریمان افتاد که ای دل غافل با زهم :((((((
بله سریع و سیر اینه اوردیم و ..............ما ظاهرن با الوپسی اره تا درگیریم و ولمان نمیکند ،نسناس
خسته شدیم
گفتم که موهایمان کلا یک جوری دیگری شده هزار جور هم به این گیس ها رسیدگی میکنیم اما حالشان خوب نمیشود چرا؟ نمیدانیم همه جور رسیدگی از شامپوهای گران تومانی درمانی و دارویی سرم های جورواجور لایه بردارهای کف سر و البته محصولات کره ای و امریکایی که واقعا برای همه معجزه میکنن و با همایونی لج هستن چرا که تغییر ی حاصل نمیشود !!! به زور بلا تا روی شانه هایمان بلند کردیم اما ظاهرا دوباره باید برویم و کوتاه کنیم شاید جان بگیرد همین تصمیم را داشتیم که این الوپسی اره تا وقت نشناس امد نشست وسط بالای سر همایونی حالا نمیتوانیم کوتاه کنیم چون امکان هویدا شدن این بخش وجود خواهد داشت
اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
حوصله ام از این ریزش موی احمق خر سر رفته
فامیلی دکتر کچلمان برایمان یک داروی کورتون وار شبیه پماد تجویز کرد و گفت بروید و در این کلینیک های زیبایی پوست و مو به دنبال تزریق تریام هگزال باشین لذا ما پس از پرس و جوهای فراوان به کلینیکی رسیدیم که دکترش دکتر متخصص پوست و مو وزیبایی هموطن است که اینجا مدرکش هنوز پذیرفته نشده و به عنوان پرستار میتواند تزریق زیبایی بکند تزریق های زیبایی مثل فیلر و بوتاکس اینجا توسط پرستاران مجوز دار هم انجام میشود و جزو خدمات زیبایی پوست هست نه درمان پزشکی القصه
رفتیم خدمت دکتر جان و تا دید گفت بله ما انجام میدهیم البته شما به بوتاکس هم احتیاج داری ها میدانستیم اما نمیدانم چرا مقاومت میکردیم یهو دل را به دریا زدم و 450 دلار ناقابل خرج مو و صورت همایونی کردیم تا گرد و خاک این دوسال و سه ماه را از صورت بزداییم ایشان در موضع کورتون تزریق کردن بدون بی حسی !!!
و بوتاکس پیشانی هم انجام دادیم و شقیقه همینطور و خلاصه نتیجه بوتاکس خوب بود گرچه همه چروک ها نرفت !!!و تزریق مو هم سه بار به فاصله هر دوهفته انجام شد هر دفعه 50 دلار
پولش مهم نبود ولی هنوز و بعد از حدود دو ماه هنوز خبری از رویش مو نیست بله
چمیدونم از این کچلی گاه و بیگاه و از این جان نگرفتن مو خسته شدم خدایا جان وقتش هست که خودت دزیره جانتت را بغل بگیری و موهای زیبایش را پس بگیری هم اکنون منتظر بغل گرمت هستیم خدایاا جانم ممنون !
و ماچ همایونی به لپ همه شما قشنگا وقتی حال و حوصله دلمان سرجایش برگشت میایم و شمارا میخوانیم هم اکنون حوصله خودمان و کله کچلمان را هم نداریم والله
پ. ن. امدیم همه را خواندیم همینقدر دوستتان داریم عزیزای دل همایونی
بله در گیرو دار جنگ و در بیخبری تمام ما 50 ساله شده و بدینوسیله قله سن و سال را فتح کردیم لذا زین پس یا زان پس در سراشیبی قرار داریم راستش اگر از ما بپرسید خواهیم گفت قله سن و سال و اوج جذابیت ما حول 30 سالگی بود !!! و بعد ازا ن کم کمم ستاره جذابیت رو به افول گذاشت و مجبور شدیم به صاف و صوف سازی !!! ابتدا از کمی تا قسمتی سپس بیشتر
اولین بار فکر کنم در سن 33 سالگی با بوتاکس اشنا شدیم و دلیل ان این بود که یکسال در یک پست مدیریتی مشغول بودیم که برای ما جز استرس و خورده فرمایش های گزنده بی ربط و توهین های مداوم و حاشیه های بسیار به همراه داشت و به گفته یکی از همکاران اقا که اصلا و ابدا از طرفداران همایونی محسوب نمیشد در عرض یکسال قاعده 10 سال پیر شدیم چروک عرضی پیشانی ریزش موی سکه ای و قرمز شدن یک هویی پوست و صفر تا صد و قلقل کردن خون در شریانهایمان از عصبانیت میراث همان دوران است که امیدواریم کارما دامان باعث و بانیانش را بگیرد و حسابی بچلاند بطوری که روز ی ده بار یاد همایونی کنند و در خلوتشان بگویند خدایا غلط کردیم کاش همایونی مارا حلا ل کند و ما هم خیلی ناخوداگاه یادشان بیفتیم و بگوییم اصلا و ابدا ازانها نخواهیم گذشت و خدایا جان تو هم نگذر و اصلا هم نمیدانیم چرا فکر میکردیم پرچم تمامی جنبش های زنان در دستان ماست و اگر استعفا بدهیم میگویند زنان توانا نیستن!!!!
چی فکر کردین ما بخشنده ایم ؟ خیر.... اصلا و ابدا ....نه اصلا و ابدا درست نیست قبلن ها بودیم، حتی شاید تا حدود همین 45-46 سالگی اما به این نتیجه رسیدیم بخشایش مداوم باعث شده که قدرمان دانسته نشود و فکر کنن که با یک ساده لوح خوش قلب طرف هستن اما خیر، نه زین پس، چه در خانواده، چه با نزدیک ترین دوستان ، چه در محیط کار دزیره بخشنده مهربان تمام شد و رفت و جای خودش را به دزیره واقع بین دارای مرزبندی مشخص داد بله خیلی هم از این موضوع خرسندیم تجربه ای که بسیار گران بدست امده
بله گفتیم که همایونی 50ساله شد قبل از ماجراهای سال گذشته تصمیم داشتیم جشنی برای خودمان بگیریم خیلی بزرگ نباشد ولی خاص باشد گردون دنیا طوری چرخید که اصلا حوصله خودمان را هم نداشتیم علی رغم اینکه ژان و پرنسس مارا سورپرایز کردن کیکی خریدن و کادویی که یک گردن اویز فوق العاده زیبای یک جغد بود درواقع گردن آویز هدویک جغد هری پاتر را برای ما از امازون امریکا سفارش داده بودن و کلی سورپرایز شدیم علی رغم اینکه جگرخون بودیم حتی ژان بنا بر تخصصش در هوزه هوش مصنوعی عکسهای بسیار زیبایی از همایونی خلق کرد دوستشان داریم خیلی و لی خوب جگر خون بودیم دیگه حال و احوال خوشی کردن و خوش بودن نداشتیم
اما کلا از حدود یکسال قبل از 50 سالگی بدن همایونی شروع به اعتراض کرده دست و پا و مفاصل دردو شده !!! هر روز یک جا ....کمر هم که جای خود خشکی بدن اصن یه وضی (مادر بگرید ) در حدی که گردن درد را بیخیال شدیم !!
هورمونها در حال بالا و پایین شدن هستن در دوره پیشا منو پاز هستیم موها نازک ریزش شدید و نمیدونم بعضی وقتها با خودمان فکر میکنیم ایا این موها همان گیسوهای پریشان هستن که ما فقط با کش های پارچه ای دست ساز موسوم به اسکرانچی میتوانستیم مهارشان کنیم و اولین بار که در 15 سالگی یکی از اینها را در شیرازدر خیابان عفیف اباد در ان مغازه شبیه زیر پله( که در واقع زیر پله نبود و عرضش خیلی کم بود و خنزرپنزرهای شیک و به قول نسل زد ادایی میفروخت که هیچ جا ی دیگه پیدا نمیشد اعم از بدلیجات شیک بگیر تا همین اسکرانچی مخمل مشکی ما و ...) دیدیم و خریدیم چقدر احساس شیکی و خوشبختی میکردیم یادش بخیر (حقیقتا شیک هم بود خیلی کمیاب بودمخمل مشکی و هر کس میدید لبخندی میزد و میگفت چقدرگل سرتان شیک هست !!! )حالا همه جا هست رنگی و غیر رنگی و در همه سایزها القصه.... که بله ایا ان موهای لخت مشکی بلند و پر پشت چرا باید الان نازک و شکننده و کم پشت و بلوند باشند ؟ بلوند هستن چون هم به شدت کم پشت شدن و کف سر مبارک دیده میشود هم الان گیس سفیدیم!!! اگر موهایمان دوباره مشکی شوند همانطور که هستن احتمالا باید هر هفته کاسه رنگ دست بگیریم یا مثل اقایونی میشویم که ریشه های سفید در سیاهی موهایشان شهپر میزند !!!!!!!بگذریم
خلاصه اینجا دستمان از همه پروژه های صاف و صوف سازی کوتاه بود به دلیل گران بودن این درمان ها در اینجا
اما از دوماه پیش احساس کردیم چین های پیشانی خیلی روی مخ مبارک است حتی متوجه شدیم ای دل غافل برای اولین بار در عمرمان انگار غبغبکی در عکسها میبینیم اول از همه بگم اینجا با پدیده ای به نام کی بیوتی یا همان محصولات زیبایی مو و پوست کره جنوبی اشنا شدیم از همین جا بگم که همایونی تعظیم پرتاب میکند به صنعت زیبایی در کره اصن نمیدونین من چی میگم تا با اصل محصولات و فروشگاههای خودشان در اینجا اشنا بشین اصن بهشت خود خود بهشتا..... بهشت اصل لامصبا
چطور اشنا شدیم؟ یک پک مراقبت پوست کادو گرفتیم از یکی از دانش اموزانمان برای تشکر و دنیای ما تغییر کرد !
این داستان ادامه دارد .....
بادمجانهای گرد گرد بریده شده و سرخ شده را ته ماهیتابه چیدم با گوجه پوره شده و گوشت خورشتی پخته شده و ابغوره اعلای ایرانی گذاشتم روی شعله کم تا جا بیفته خوب باید بگم همایونی دستپخت خوبی داره و در واقع تنها کاری که از کارهای خانه دوست داریم آشپزی است و بس
وقتی مشغول پخت و پز میشویم اگر حال و حوصله داشته باشیم و بنا بر سرهم بندی نباشد معمولا محصول فوق العاده ای در اخر تولید کرده ایم که همگی به به و چه چه کنان تناول کرده و دوسه تا از انگشتهایشان هم رویش
خلاصه خورشت بادمجان قل قل ریزی میکند و کم کم جا میفتد خورشت مورد علاقه ژان است لذتش را خواهد برد
حالا که به خانه خود برگشتیم نمیتوانیم بنویسیم هی این صفحه را باز میکنیم و مطمئن میشویم کماکان خانه برقرار است و به ایتنجا دسترسی داریم و بعد هیچی انگار قفلی بر زبانمان زده شده
در تمام مدتی که دسترسی نداشتیم صدها پست در ذهنمان اپلود کردیم حتی با جزئیات حتی نه که یادمان رفته باشد اصلا
فقط دچار پوچی شدیم و همش میگم که چی خوب ؟ نمیدانیم حال عجیبی است
در تدارک تولد پرنسس هستیم در حالی که منتظر بودیم تم انتخابی ایشان هانتریکس و کی پاپ و .... این مدل تم باشد خیلی سورپرایز کننده و شگفتانه وار تم بستنی را انتخاب فرموده و به استحضار همایونی رساندن که صرفا چند دوست نزدیک 5-6 نفر نهایتا دعوت کنیم انهم به منزل
لذا در حال حاضر در حال تدارکاتیم
پ.ن. میخواستیم در مورد زندگیدر کشور ازاد و زندگی معمولی بنویسیم مثلا .... خورشت بادمجان زورش چربید !!!! برویم سراغ چای با میخک و هل خدایی همایونی به این باسلیقگی دیده بودین ؟ بنظرم کوکب خانوم باید در افق محو شود والله