خاطرات دزیره

روزهای رنگی رنگی دزیره و ژان

خاطرات دزیره

روزهای رنگی رنگی دزیره و ژان

تصمیم همایونی !

ارام به روند در جریان نگاه میکنیم و همچنان گیج و منگیم 

طوفانی پنهانی و هر روزه ما را در مینوردد در شرف یک تصمیم سخت هستیم خیلی سخت 

مقاله isi هم داستانی است برای خودش امان از تحریم وای از تحریم و ای وای از تحریم 

این وسط در داراحکومه سگ میزند و گربه میرقصد و یک بلاتکلیفی موزونی در جریان است 

دلتنگیم افسرده ایم و هر چقدر با کودک درونمان صحبت میکنیم که بهتر بشویم خر درونمان جفتک نثار دهان مبارک میکند 

دچار درد عضلانی هستیم در ناحیه پا بخصوص .... و گردن و دست که اصلا جای خودش !!! دلمان یک ساحل گرم مدیترانه ای میخواهد که یا شنا کنیم و یا لش کنیم که با دلار 50 هزار تومان به بالا  بهتر است زبان درکام  گرفته و مرغ خیال را به اشیان بر گردانیم 

طی وقایع چند ماه اخیر احساس میکنیم قاعده ده سال پیر  شدیم  

دخترک فردا جشن فارغ التحصیلی دارد !!!! دلم به حال خودمان و نسل سوخته ای که بودیم می سوزد  چرا که حتی برای فارغ التحصیلی از دکترا ی تخصصی هم جشنی نگرفتیم !!!!!

چقدر دلمان دوست عزیزمان را میخواهد که رفت و عاقبت بخیر شد دلمان به همین تماس های تصویری واتز اپی گاه و بیگاه خوش بود که بحمدلله میسر نمیباشد.

 اما بهتر است لحظه را دریابیم که حال است و حال 

یک موسیقی 936 هرتز گوش میدهیم  

این اشارت زجهان گذرا مارا بس 

 پ. ن. پسرک پروانه جان بدنیا امد یک لپ جون کوچک که خیلیم خوردنی است  دلمان میخواهد بویش کنیم کوچک بهشتی را،  از همین تریبون به پروانه جان نویسنده وبلاگ پاپیون مادر شدنش را تبریک میگوییم و برای ان کوچک بهترین ارزوها راداریم ایشان را به  واسطه مادر هنرمندشان به لقب مفاخر الملک ملقب میکنیم ماچ مبارک به لپ قلنبه صورتیشان

عدل الهی (کیفر فلک)

جمعی سیاهروز سیهکاری تواند             باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست


سختی کشی ز دهر، چو سختی دهی بخلق     در کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست


کمی تا قسمتی  از  شعر پروین اعتصامی 
ممنون از کامشین عزیز برای یاداوری 

 

بدون تاریخ - بدون تیتر

راستش الان دوهفته است که من و پرنسسم سخت مریضیم  سرماخوردگی خیلی شبیه کرونا و با تشخیص ویروس حاد تنفسی و بعد از سه چهار روز دیدن یک ابسه لوزه بدون اغراق اندازه ی  2زاری قدیمی در گلویمان و خود درمانی با سفکسیم و انتشار به گوش و گوش درد و دخترک سرفه های وحشتناک بیشتر در شب ها و لذا اعصاب نداریم 

بیشتر از همه چی این عجوزه که همراه لپ قرمزی تاج گذاری کرد رفت روی مخمان والله ما همایونی با این جلال و جبروتمان (!!!!!!) تا حالا بفکر این جفنگیات نیفتادیم حالا این پیرزن جادوگر بدهیبته بیریخت تاجگذاری که کرده هیچ دست هم تکان میدهد !!!! 

بگذریم صرفا عصبانی بودیم و دوست داشتیم سر یک نفر خالی کنیم  در واقع بقول یکی از اهالی دارالحکومه استفراغ روانی بفرماییم همین 

اوضاع دارالحکومه هم مثال زدنی است هیاهوی بسیار برای هیچ !!!! حوصله نداریم  بسیجی جان در یک حرکت کیش و مات شد و با نگاهی به اسمان دوخته در افق محو شد!!!! البته ظاهرا با ما خوب است خدابخیر کند 

پسرک جدید

خوب از اینور سال پسرک جدید به عنوان رییس اومده  پرهیجان  بسیجی با چشمهای براق و نسبتا خوش قیافه  اما بشدت بچه پررو 

دیگه حوصله این مدل روسای تازه از تخم درامده مدعی رو ندارم لذا اون روی همایونی را بزودی و در طی یک جلسه نشانش خواهم داد تا بداند که یک من ماست چقدر کره داره  و ما هم از اوناش نیستیم و اگه قراره باهم کار کنیم باید بدونه با کی طرفه بله 

بشدت لازم داره بنظرم 

تابستانی که در دهه 60 گذشته بود

اولین فیلمی که در 11 یا 12 سالگیم روی من خیلی تاثیر عمیقی گذاشت و یک جورایی اصلا باعث علاقمندیم به سینما شد "بی بی چلچله " بود  گرچه با تشکر از کامشین عزیز "آلبوم تمبر" هم خیلی دوست داشتم (چرا اسمش یادم رفته بود ؟)

بازیه  مرحوم داوود رشیدی و ان پسرک که اسمش یادم نیست باعث شد که در ان تابستان که نمیدانم 65 بود یا 66  چندین شب تا صبح نخوابم ( کلاس پنجم بودم و یا اول راهنمایی)

بعد ها در 14 سالگی با مجله فیلم اشنا شدم و  انقلابی در زندگیم روی داد  بگذریم 

یه استاد ادبیات نمایشی تطبیقی  داشتیم   خیلی  شبیه سایمون در سرزمین گچ ها رنگی  (اونایی که همسن مننن یادشون میاد) با همون عینک و همون قدر خیالباف به معنای واقعی  کلاس اساطیر یونان رو باهاش داشتیم و تقریبا یک ساعت از کلاس به رویا پردازی ما در قالب اساطیر یونانی میگذشت  فکر کنین برای یک ساعت اپولو هستین یا افرودیت یا نارسیس و یا... خودش هم انتخاب میکرد  بعضی وقتا در کافه  زیر پله دانشکده  باهم در مورد صادق هدایت صحبت میکردیم اون موقع در دهه 20 زندگی صادق هدایت رو درک نمیکردم  خیلی دوستش داشتم ولی علت مرگ خود خواسته اش رو درک نمیکردم  ودر این مورد بسیار باهم گفتگو کردیم با لویی  (اسمش بود که خیلی هم متداول است در فرانسه ) متولد بروکسل بود و بزرگ شده حومه پاریس  او هدایت را درک میکرد و ما همیشه در این مورد صحبت میکردیم  یک روز برنامه کلاسمان تغییر کرد و یک بخش از کتاب بوف کور را سرکلاس خواند و گفت همگی بجای نویسنده باشید و روز خیلی خیلی عجیبی بود  یک روز یک تور گذاشت  که سر مزار صادق هدایت  برویم و رفتیم با 7یا 8 نفر از بقیه که بعد از اون کلاس عجیب به صادق هدایت علاقمند شده بودند  بالای مزار ایستاد و گفت اوج یک انسان به سخره گرفتن مرگ و در دست گرفتن زمان مرگ خود است با او موافق نبودم 

سالها بعد  بعد از غرق شدن در مهملات سیاسی و کثافت در جریان در زد وبندها چه در هنر چه در اداره ها چه در کسب و کار ازاد  مطلع شدن از رانت ها و بقیه کثافت کاریها هر روز بیشتر صادق هدایت را درک میکردم  وو اورا تحسین میکردم  

حالا اقای کیومرث پور احمد  ایستاده مردن را به زندگی  برده وار ترجیه  داده اینبار از اول درک کردم  و عمق سیاهی وارد شده بر ما را عمق تضادی که مارا میبلعد  عمق وانمود کردنمان به انچه نیستیم  چه میتوان گفت  هیچی 

لویی  هم خود خواسته رفت چندین سال بعد دلیلش را نمیدانم اما انتخاب کرد که شکوه مرگ رابه سخره بگیرد و زمانش در اختیار خودش باشد 

"در اندرون من خسته دل ندانم کیست             که من خموشم و او در فغان و غوغاست"

فی الواقع در اندرونم همه دزیره ها در سکوت عمیقی به عمق چاه ویل فرو رفته و سر در گریبانند