میخواستم برایتان از عقدکنان دختر عموی کوچکم بگویم دختر همان عمویم که در جوانی فوت کرد و من با رفتن او معنی واقعی داغ دیدن را تجربه کردم همان دختر کوچولویی که وقتی بدنیا امد لباس های سایز 00 هم اندازه اش نبود جون خیلی کوچک بود فکر کنم یک کیلو هفتصد گرم شایدم کمتر او زودتر از من به کانادا امده بود و به همین تورنتو فکر کنم حدود 6 ماه زودتر
خلاصه که سه هفته پیش با من تماس گرفت و گفت دزیره جون اگر لطف کنی و بیای من ممنون میشم مراسم عقدکنون کوچکی داریم و خوشحال میشم پیشم باشی عزیزم فندق کوچک، باورم نمیشد هنوز هم او را همان کوچک دوستداشتنی میبینم که در مراسم ازدواجم 8-9 ساله بود و ساقدوشم بود و برای ما با چاقو رقصید چه رقصیدنی
خلاصه که با خوشحالی تبریک گفتم و شروع کردیم به اماده شدن از تهیه لباس برای پرنسس تا خریدن هدیه برای عروس
اینجا طلای 18 عیار بسیار گران است خلاصه که یک گردنبند قلب با زنجیر برایش خریداری کردیم حدود 420 دلار برایمان اب خورد و گلدان ارکیده خیلی زیبا که خودمات عاشقش هستیم انهم حدود 60 دلار خلاصه که حدود 550 دلار ناقابل خرج روی دستمان گذاشت که با تمام وجود و با خوشحالی پرداخت کردیم روز عقدکنان یکشنبه پیش بود از صبح اماده شدیم خودمان پرنسس و رفیق جان خلاصه رفتیم از طرف عروس ما بودیمو خاله اش که اینجاست با خانواده و دختر عموی خوشحالمان همان که یکسال از ما کوچکتر است و در ویرجینیای غربی امریکا زندگی میکند که با پرواز خودش و شوهرش امده بودن از طرف داماد هم که بسیار پسر دوست داشتنی و خوش مشربی بود هم خاله اش و خانواده خاله و دوستانشان حدودا 30 مهمان همه برنامه ریزی دکور و خلاصه همه چی برنامه ریزی عروس و داماد بود و همه چی از پذیرایی تا دکور تا همه چی عالی بود واقعا کلی هم رقصیدیم اصلا هم به روی خودمان نیاوردیم که الان در اینجا نقش بزرگ خاندان پدری را داریم !!! حسابی از خودمان قر در وکردیم و تا دو روز همه چهارستون بدنمان درد میکرد (رجوع شود به شناسنامه )خلاصه کلی عکس و فیلم هم در گروه خانوادگی پدری فرستادیم و جای همگی را سبز کردیم فردا در زمان ناهاری هم به غیبت پارتی مرسوم بعد از مراسم اینچنینی با ماه مان خانم پرداختیم و قبله عالم خواب بودن خلاصه غیبت پارتی با قبله عالم موکول شد به تعطیلات این هفته که
دو روز قبل صبح زود قبل از شروع شیفتمان اینستا را باز کردیم که با اگهی فوت عمه خانم مواجه شدیم عمه قبله عالم که مانند مادر بزرگ نداشته ما بود برایمان، اصن نگم چه حالی شدم انچنان بغضی که نگم براتون
پدر ما در طفولیت مادرش را ازدست داده بود وقتی 6 ساله بود شایدم کمتر و برادرش دوسال کوچکتر پدربزرگ ما برخلاف بقیه مردهای همسال و هم دوره خود بالافاصله ازدواج نمیکند در واقع یکی دوسال میگذرد شایدم بیشتر که تسلیم صحبت های بزرگترها میشود در این مدت پدر ما و عمویم در خانه پدربزرگ بودن و عمه خانم مسئول رسیدگی به انها بوده در همه عمرم عمه ای با این کیفیت ندیدم یعنی حتی خودمان هم عمه به این درجه یکی نبودیم و نیستیم او واقعا پدر و عمویم را روی چشمهای خودش و همه فامیل میگذاشت همیشه با پدرم صحبت های خصوصی در گوشی داشتن یک هو سه چهار ساعت بعضی وقتها هم قبله عالم تنهایی میرفت دیدنشون همیشه شاهد بودم که اگر نه بیشتر همپای بچه های خودش عاشق پدر و عمویم و بخصوص پدرم بود روحش شاد
خلاصه انقدر بهم ریختم که نتونستم خودم را جمع کنم و بغض لعنتی هنوز هم گلویم را فشار میدهد و نبضی در شقیقه شده که با هیچ مسکنی ارام نمیشود و بیشتر از ان
ای کائنات ای روزگار نمیتونستی یک هفته شادی ما را تحمل کنی؟
امروز با قبله عالم صحبت کردم و نتوانستم جلوی بغض را بگیرم و قبله عالم خیلی ناراحت شد برادری هم در تصویر بود و ماه مان که او هم کم گریه نکرد امروز، او، ان زن مقتدر مهربان بذله گو و همیشه بگو بخند و مجلس ارا را که همه فامیل را دور خود جمع میکرد و همیشه پشتیبان پدرم بود را در خاک کاشتن
روزگار کائنات یا هرچیکه اسمت هست نتونستی یک هفته صبر کنی؟ باشه ....اینم سهم ما از یک شادی زود گذر و یک غم ماندنی
غم نبینین و شادی براتون باشه ماچ همایونی به لپتان و تنتان سلامت 
