خاطرات دزیره
روزهای رنگی رنگی دزیره و ژان 

دیروز اتفاق شیرینی افتاد که حسابی حالم را خوب کرد در راه برگشت یه خانوم جوان یه مسیر کوتاه منو رسوند بی هیچ دلیلی و بدون درخواست من کمک کرد و شیرینی این مهربانی روزم را ساخت 

در حال مزه مزه کردن  طعم محبت بی چشمداشت بودم که متاسفانه صحبتهای یکی از بچه های کار توجه را جلب کرد داشت فال میفروخت و به خانمی که نسبتا تپل بود اصرار میکرد که خاله فال بخر و وقتی خانم نخرید با همون لحن بدترین و رکیک ترین الفاظ رو به همون خاله میگفت  به زحمت 6 سالش بود و من تعجب کرده بودم که ایا واقعا میدونه داره چی میگه؟ یه پسر 6 ساله چی میفهمه از لذت های ممنوعه که اینطوری حرف میزنه 

راستش بدجوری چندشم شد خیلی تهوع اور بود حرفاش  خیلی زشت بود  

[ دوشنبه 20 مهر 1394 ] [ 10:34 ] [ دزیره و ژان ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 11010