خاطرات دزیره
روزهای رنگی رنگی دزیره و ژان 

نمیدونم از کجا شروع کنم  میخوام درمورد حاجی بنویسم

قدیمیترین خاطره ای که از دایی بزرگم دارم اولین سفر هواییم بود به شیراز در سن کمتر از یکسالگیم ولی یادم هست که تا مدتها بعد ورد زبانم  بود  با همون زبان کودکی     دادا بیا منو ببر هوا !!!

یکی از پرابهت ترین مردهای زندگی من بود  پدربزرگ پدریم وبعدش حاجی و بعدش پدر خودم

جالبه که ادم از داییش بیشتر از پدرش حساب ببره

حاجی از موقعی که یادم میاد اول صبح به قول مامانی شیرازی صبح گاه سر کار بود تا اخرهای شب  مرد زحمتکش اخمو ولی مهربون خیلی مهربون و دل نازک

اگر میدیدیش صلابت و ابهتش میگرفت ادمو ولی ماها میدونستیم چقدر مهربونه چقدر باحاله حاجی

33 بار حج تمتع رفتن شوخی نیست 33 بار صدا شدن و لبیک گفتن

حاجی ادم خاصی بود خیلی جدی بعضی وقتام خیلی سرخوش معمولا عیدها و تابستوناکه ما شیراز بودیم بقیه خانواده هم به هوای ما خونه مامانی جع میشدن حسابی شلوغ بودیم سفره که میفتاد بالای 40 نفر دورش بودیم خدا مامانی رو رحمت کنه همیشه خوشرو بود با مهربونی از همه پذیرایی میکرد ما بچه هام که بی غم عالم دائم در حال بازی و دوچرخه سواری و بدو بدو از طبقه بالا که خونه حاجی اینا بود به طبقه پایین که خونه مامانی اینا بود و به حیاط

 اخ اون حیاط حیاطی که من عاشقش بودم عاشق درختای نارنجش عاشق در ختای انارش عاشق اون جوب پهن ته باغ که هفته ای یه بار پر اب میشد و باغچه رو ابیاری میکرد عاشق یاس های شب بوی دور حایاط که شبا مست میشدیم از بوی خوششون

عاشق تختهایی که روی حوض میزدن شبای تلبستون شام رو روی تخت بزرگه  میخوردیم یا توی ایوان تقریبا 5 تخت کنار هم بود  بعدش رختخوابها رو پهن میکردن روی تختا توی ایوان  و توی تراس طبقه بالا گوش تا گوش رختخواب پهن میشد

یادش بخیر شبای شیراز و اسمون پرستاره اش که انگار پولک و اکلیل پخش کرده بودن توی اسمون یکی از تفریحاتم نگاه به اسمون شب شیراز بود تا خوابم ببره  و فردا صبحش باز دوباره از نو بیدار که میشدیم مامانی سفره صبحونه رو اتوی ایوان انداخته بود تازه ناهارشم اماده بود ساعت 8و نیم صبح عجب شیرزنی بود یادش بخیر

وقتی حاجی از مکه برمیگشت تا دو هفته مهمونی و سفره بود که توی خونه اش برگزار میشد و همه فامیل جمع میشدن اصلا همش خوش بودیم همش دور هم بودیم غیر از عیدا و تابستونا بقیه مواردی که میرفتیم شیراز همش برای شادی و عروسی بود یادش بخیر

از موضوع اصلی دور شدم

حاجی  قد بلند و چهارشونه بود خیلی کم حرف بود خیلی کم میدیدیمش همه براش احترام ویژه ای قائل بودن  وقتایی که پدرم شیراز بود به احترام پدرم زود میومد خونه و بیشتر میدیدیمش

بزرگتر که شدیم داییم یه خونه خیلی قشنگ ساخت و از مامانی اینا جدا شد حالا تابستونایی که میومدیم شیراز یک ماه و نیم خونه مامانی بودیم یه ماه و نیم خونه داییم بازم خوش میگذشت

من علی رغم اینی که خیلی پر ابهت بود دائم بغلش میکردم و میبوسیدمش خجالتی بود و شدیدا مذهبی اون هیچوقت منو نمیبوسید ولی من از رو نمی رفتم دو سه سال پیش  ناهار رفته بودیم خونه اش باید میرفت به یه جلسه کاری دم در داشت کفششو پاش میکرد

رو کرد به من و با همون تحکم همشیگیش و لهجه شیرازی قشنگش  گفت  شو مو اجازه نداری شام بری دارم بهت میگم من میرم و برمیگردم  شمام اینجا میمونی

منم خندیدم گفتم دایی پس من نمیرم شمام نرو جلسه

عزیزم !!!!!!

یه فکری کردو کفششو در اورد و نرفت من از تعجب خشکم زد سابقه نداشت حاجی سر کارش نره ....هیچی  دیگه..... نرفت موند و همه با هم 21 بازی کردیم اون روز بود که فهمیدم محبتش به من چقدر عمیقه به همون عمقی که من دوستش داشتم و دارم

برای عروسی منم که خودشو رسوند ماشینشو چسبونده بود به ماشین ما نمیذاشت هیچ ماشینی بینمون باشه اخرش فیلمبردار بهش اعتراض کرد و گفت حاج اقا ما باید فیلم بگیریم حداقل به ما راه بده خندید و گفت باشه  فقط بخاطر فیلم  یکی دوبار بهت راه میدم !!!

  در خونه باز بود و خیلی دست خیر داشت برای همه برای هرکسی هر کاری که از دستش برمیومد میکرد 

حاجی هفته قبل یهو قلبش درد گرفت و رفت بیمارستان و یک  لخته خون  قلبشو با خودش برد و حاجی پرکشید و رفت  حاجی رو توی خاک کاشتیم و من هنوز رفتنشو. باور نمیکنم  قلبم درد میکنه  و مغزم درد میکنه و همه وجودم رفتن دایی رو انکار میکنه

مرگ مفهوم گنگ  سرد  بی معنی و خری است که حفره های متعددی در قلبم باز کرده که اخریش جای حاجی است چون قسمت بزرگی از قلبم متعلق به حاجی بود دائم درد میکنه به این حفره عادت ندارم

دایی خیلی دوستت دارم حاجی خیلی مردی  خیلی بامعرفتی حاجی  دنیا  بدون شما  ..................حاجی بدون شما چکار کنیم 

[ یکشنبه 22 شهریور 1394 ] [ 10:16 ] [ دزیره و ژان ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 11010