X
تبلیغات
رایتل

خاطرات دزیره
روزهای رنگی رنگی دزیره و ژان 

بله 7 سال پیش در چنین روزیی مثل دیروز  که عید مبعث بود و دقیقا هنگام اذان ظهر به رفیق جان بله گفتیم  امروز اولین روز سال هشتم هست 

خیلی وقته ننوشتم دلم برای نوشتن و برای همه دوستان تنگه 

اتفاقات زیادی افتاده 

از کجا بگم ؟ همینقدر بدونین که یه دخمل کوچولو دو ماه دیگه میاد به این کره خاکی تا همه چیز مادرش بشه 

مادرش ترم دوم دکتراش رو هم تموم کرد و الان درگیر امتحان ept هست

دوستان جان برای همتون ارزوهای ریزو درشت رنگی و شاد دارم امیدورام تک تکش براورده بشه 

خدایا جان بخاطر این گوشه دنج ازت ممنونم و بخاطر لطفی که توی این سال گذشته به من داشتی  خدایا جانم ممنونم واقعا بخاطر همه لحظه هایی که مواظب این دزیره غرغرو بودی و بغلم کردی و بخاطر فرشته کوچکم که فی الواقع  تو اند محبت اند رفاقت و اند معرفتی  

[ دوشنبه 19 تیر 1396 ] [ 15:47 ] [ دزیره و ژان ] [ نظرات (3) ]

بله بعد از 6 سال دیروز خانم اپراتور خیلی شیک تماس گرفته اند که متاسفانه پرونده کامل مهاجرت ما ریجکت شده !!!!!!!!!!!!!!

خدایا جان کلن شکرت 

[ دوشنبه 29 آذر 1395 ] [ 07:54 ] [ دزیره و ژان ] [ نظرات (1) ]

راستش منتظر اتفاق سومی بودم و هستم تا اینجا بنویسم ولی الان یکی دو روز است که حالم خوش نیست و طبق عادت باید بنویسم  عمق دوستی ها تا کجاست ؟ برای شما اگر کسی هست که هنوز اینجا رو میخواند  عمق دوستی تا کجاست  ؟

ایا  هر کاری از دستمان بر میاید ولو اینکه بزحمتمان بیندازد برای خاطر عزیز دوستانمان باید انجام دهیم ؟ ایا در قبال ان انتظار رفتار متقابل یا محبت متقابل باید داشته باشیم 

مدتهاست روی بی انتظار بودن تمرین میکنم در واقع از هیچکدام از دوستان و عزیزانم هیچ انتظاری ندارم  یا سعی میکنم نداشته باشم 

اما در این دو روز پرونده دو دوستی تقریبا مدت دار بسته شد 

1 . دوست و رفیق 20 ساله امان از سال اول د انشگاه  "ر"  جان  او در شیراز و ما در پایتخت بسیار اوقات خوشی با هم داشتیم  تا بنده ازدواج کردم و ایشان لاتاری امریکا برنده شدن 

ورق برگشت از روزی که ان برگه لاتاری امد و دوستمان رفتنی شد فارغ از ذوق و خوشحالی ما حال دوستمان دگرگون شد در واقع دیگر ما در حد رفاقتشان نبودیم !!!!کلاسمان بهم نمیخورد !!!!!!! رفتار  "ر" تغییر کرد و هر چیز کوچکی حتی یک متن پیامک تلگرامی بهانه ای بود برای اینکه به ما بفهماند ایران جهان سوم است و ما ساده لوحیم و .....

2. دوستی دوم با خانم "م " در محل کار شروع شد بطور اتفاقی متوجه شدیم دوست مشترکی داریم  و سر صحبتمان باز شد و یکهو با هم صمیمی جون جونی شدیم  تمام درد و دلشا پیش من بود و منم خیلی دوستش داشتم و خیلی خیلی به هم نزدیک بودیم تا همسر "م"  در یک پست خیلی بالا ی جایی که ما کار میکنیم مدیرکل  شد  خانه ایشان از منطقه ای نه چندان جالب در غرب تهران به منطقه یک منتقل شد و در مدت کوتاهی رفتار ایشان هم عوض شد از هر دو جمله ایشان یکی مربوط به محل منزل جدید و شرایط مادی جدید و خلاصه پز دادن به زمین و زمان    تغییر محل سفرهاشون از دبی و ترکیه به اروپا و خلاصه اصن یه وضی!!!!!!

خلاصه کنم "ر" جان بعد از چهار سال  اومدن ایران  با هم صحبت کردیم و قرار شد برای مسافرت شمال که اینوری امد یا در راه برگشت همدیگرو ببینیم و اگر جور نشد برای رفتن بلیتش رو از تهزان گرفته و نهایتا قبل از برگشتش به امریکا همدیگرو میبینیم  رفت شمال و برگشت و خبری نشد و منم که در گیر خونه دیدن و بعدش جمع کردن وسایلو و بعدترش اسباب کشی بودم  گفتم حتمن اونم با اکیپ خانوادگی که رفته مسافرت سختش بوده بیاد منو ببینه  تا دیروز که میدونستم نزدیک رفتنش هست خودم تماس گرفتم و بعد از چند بار که جواب نداد خودش زنگ زد که بله از تهران میرم  ولی نمیتونم بیام ببینمت و ........اولویت این سفرم خانواده ام بوده و سر راه برگشتم یک عصر تهران بودم که میخواستم برج میلاد رو ببینم و میخواستم زنگ بزنم تو هم بیای اونجا که بقیه همسفرام چون خسته بودن نیومدن منم با تو تماس نگرفتم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگه صداش رو نمیشنیدم فقط عمیقا فکر میکردم جذابیت برج میلاد از یه رفاقت 20 ساله بیشتره خودش که نیومده هیچ حتی به من زنگ نزده تو بیا ببینمت!!!!!!!!!!!!

خانم " م" هم اتفاقا دیروز بعد از حدود یکسال و اندی و دوماه که سفر دور اروپا بودن اومدن اداره ما و اومدن پیش من و هنوز ننشسته شروع کردو بجای تبریک به من به دلیل دو تا موفقیت اخیر و کلن حال و احوال  یکسر شروع کرد به کوبیدن بنده که دیگه وسط حرفاش خنده ام گرفته بود یاد این متنه پیامکی افتادم که به بعضیا باس گفت تو خوبی اصلن سیب اپل رو هم توگاز زدی تو با کلاسی تو پولداری  تو مدیری دست از سر ما ورد دار 

شگفتا که ما ادما چقدر زود یادمون میره چی بودیم و از کجا به کجا رسیدیم 

[ یکشنبه 11 مهر 1395 ] [ 13:51 ] [ دزیره و ژان ] [ نظرات (2) ]

حیف که درست بشو نیستیم 

والله از قدیم ندیما ما تافته جدا بافته بودیم  چطور ؟ الان عرض میکنیم  همیشه کارهایی که برای ما عیب بود برای دخترعموی عزیزمان که یک سال از ما کوچکتر است مایه مباهات فامیل بود و ای عجب از این رفتار های دوگانه !!!! فرضا ما مدتها دانشجو بودیم  و در تهران تنها زندگی میکردیمو  و سبک زندگی دانشجویی ما بسیار علامت سوال  بود برای بقیه و همه خاله خانباجی ها در همه سنین یعنی از 70 -80 ساله ها تا 40-50 ساله ها تا 20- 30 ساله ها  همه در حال مشورت و گفتمان و ارائه راهکار برای بنده بودن که یعنی چطوری تهران تنها زندگی میکنه و چرا ازدواج نمیکنه و اصلا چرا برنمیگرده پیش پدر و مادرش و..........

یعنی اگر ما ساعت 10 و نیم شب تنها به یک میهمانی فامیلی میرفتیم  حتمن  سونامی  9 ریشتری در فاز مذاکرات پشت سرمان راه میفتاد 

 القصه بالاخره با همراهی کائنات ما ازدواج کردیم و دهن مبارک خاله خانباجی ها بسته شد به برکت این ازدواج  

چند شب پیش مهمانی فامیلی داشتیم  در واقع یکی از اقوام پدری از ینگه دنیا اومده بودن و  خانواده مادرشان را دعوت نموده بودند به شام سرد  خلاصه کنم  همه اومدن تا اینکه موقع سرو شام رسید و شنیدیم منتظر دخترعمو جان هستنکه تشریف بردن جشن تولد یکی از دوستانشون !!!!! و این طول کشید تا ساعت 10 و نیم که ایشون اومدن و با سوت و کف و ابراز احساسات خانواده محترم ( همون خاله خانباجی ها فوق الذکر)  روبرو شدن و شدیم 

واقعا خیلی جالبه  ما دو نفر و این همه جهت گیری متفاوت و بی انصافی

[ شنبه 30 مرداد 1395 ] [ 12:36 ] [ دزیره و ژان ] [ نظرات (0) ]

بعضی روزها سنگین و سخت است  

انگار هوایی برای تنفس نیست  

به خانه دوست رفتی مطمئنم طعم گیلاسش گوارای وجودت نازنین استاد 

[ سه‌شنبه 15 تیر 1395 ] [ 08:23 ] [ دزیره و ژان ] [ نظرات (1) ]

   1      2      3      4      5      6    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 9729